۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

اندک اندک جمع مستان میرسند

- ملت نمونه میخوان. دیگه الان این جمع، همه میدونن بی دی اس ام به لغت یعنی چی. ولی رابطه سالم؟ رابطه ای که تو ازش دم میزنی؟ ندیدن... یا حداقل کم دیدن... به چشم ندیدن و نشنیدن... مثال میخوان. نمونه میخوان...

فکر کردم به خودم که چقدر خوندم و دیدم. نه فقط مقاله. و قطعا نه پرن. رفتم و دیدم و خوندم که زندگی مردم عادی چه جوریه... مردم عادی که بی دی اس ام بخشی از زندگیشونه... بخشی از عادی بودنشون... از نزدیک باهاشون حرف زدم. باهاشون درگیر شدم... خونه زندگیشون رو دیدم. روزمرگیهاشون رو دیدم...

- بگو براشون. از خودت بگو... از ما بگو... از هرکس و هرچیزی که فکر میکنی سالمه بگو... بذار عادی بودن رو ببینن. تلاش برای سالم بودن رو ببینن.... این نوع رابطه مثل هر رابطه دیگه ای تلاش میخواد.... سلامتی و پایداریش تلاش میخواد... دو طرفه هم تلاش میخواد... آگاهی میخواد... بگو براشون...

و فکر میکنم که یه منبع، نه تنها کافی نیست، بلکه گاهی مخربه... اگه بشه تنها منبعت. اگه بشه تنها دریچه ات به دنیا... میشی قورباغه چاه نشین... میشی محدود به همون یک دهانه چاه که از قعرش فقط فکر میکنی کل دنیا همون دایره روشنه و بس......  همون یک پنجره است که دنیات و ذهنت رو تعریف میکنه... همون یک بت... و بعد خر بیار و باقالی بار کن و بت بشکن...
و بعد باز فکر میکنم دلیلش دقیقا همین نیست که کم میگم؟... (جدا از اینکه وقت ندارم؟) که میترسم بت بشم؟ با تمام اشتباه هام و همه اون نسخه هایی که مختص منه و ممکنه برای دیگری مخرب باشه؟...
و بعد فکر میکنم، با این روند سکوت پیشه کردن، چی به دست آوردم؟... چی به دست آوردیم...؟ مگه نه اینکه "تغییر" از همون روزهایی شروع شد که صدام رو بلند کردم و حرف زدم. بلند گفتم و نوشتم....

- بگو براشون... داستان پارکینگ رو بگو... با یک کلمه اداره کردنت رو بگو... آروم کردنت رو بگو... هدایت کردنت رو بگو... احترام گذاشتن هات رو بگو... باور داشتن هات بهم رو بگو...

یادم میاد که چقدر دلم میخواست بگم و جار بزنم خودم رو و نمیشد... همه آدمیزادها مثل نازنین یار من نیستن. خیلی ها دلشون نمیخواد خصوصیشون عمومی بشه. و به عنوان پارتنر وظیفه امه احترام گذاشتن به خواسته شون. هرچقدر هم داد زدن و بیرون ریختن خودم رو دوست داشته باشم...
و حالا اونه که میگه بگو... حرص میخوره حتی... اعصاب میذاره وسط حتی...

- ببین خیلی چیزها این وسط داره میشه بدعت... یه رفتار اشتباه شروع میشه یا یه کلام نا به جا استفاده میشه یا یه تفکر بی منطق میاد و رد میشه و میخواد که بگذره... اما آدمها توی تله اش گیر میکنند... نمونه جایگزین ندارند و چون فعلا حتی در حد گذرا، فقط همینه که ارائه شده، در میابندش و گیر میکنه و طولانی مدت، میشه بدعت... مگه همین کلمه هایی که روشون وسواس داری که اشتباهند همینطور نبود؟ مگه باورهای اشتباه از تعاریفی که همه جای دنیا چیز دیگه است و ایران چیز دیگه، رو اعصابت نیست...؟ خب بگو... از خودت لااقل بگو...

فکر میکنم که چقدر هم که همیشه دلم میخواست بیام و بگم که بله، من یک دامیننتم که میدونم رابطه دو نفره است. که رابطه تلاش هر دو نفر رو میخواد. پا به پای هم. نفر اول و دوم نداره. نفر پیشرو و پشت سر نداره... فاصله نداره... رابطۀ هر دو ئه. هر دو با هم. همسطح....
که من دامیننتم و او سابمسیو. ولی فقط تو این رابطه. فقط بین خودمون. و نه بیرون. نه برای هیچ کس دیگه... نه در هیچ شرایط دیگه. نه به عنوان مخاطب هیچ کس دیگه...
که او اسباب بازی نیست! آدم ئه. اسباب سرگرمی نیست. هرچقدر هم که با هم سرگرم باشیم. دور ریختنی نیست. هرچقدر هم که در لحظه ریخت و پاش کنم... که شی نیست. که مثل شی باهاش برخورد بشه...
که به چندپارتنری با تمام اصولش با کنجکاوی نگاه میکنم. اما اصولش قبل از خودش میاد و مهمه و سر همین اصول، تا حالا نتونستم تجربه اش کنم...
که سیف ورد مهمه. خیلی مهمه.... که اول سیف ورد مهمه و بعد رابطه و بازی و نقش و هرچیز دیگه....

و فکر میکنم باید برگردم نقطه، سر خط... باز بگم... بیشتر از خودم... یک پنجره هم، یک پنجره است... اگه یه بار هم باز بشه که هوای تازه  بیاد داخل، آدمهای دیگه هم یادشون میفته که میشه پنجره های دیگه رو هم باز کرد...

و چقدر هم که مطمئنم که دوستش دارم. خودش رو. و ذهنش رو. که دغدغه داره. دغدغه آدم ها رو. و دغدغه من رو.

***

بلاگم رو احیا میکنم. همراه با کانال تلگرام. مینویسم که بمونه و میگم که شنیده بشه.
https://www.facebook.com/notes/arbab-hivaa/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%AF/691551450987751

https://telegram.me/ArbabHivaa

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

ازبدیهیات

1. امنیت یعنی هیچ عکس و مطلبی از من، بخصوص وقتی با مخاطب محدود منتشر شده، بی اجازه از من و تحت هیچ شرایطی روی هیچ دستگاهی سیو نشه. به هر منظوری. حتی وقتی پارتنر همیم همینطوره. هیچ مطلبی که من صاحب قانونی اش باشم یا توی به وجود اومدنش تأثیر گذاشته باشم، در هیچ شرایطی نباید بی اجازه پخش بشه. پخش شدن شامل سیو شدن روی هر دستگاهی (حتی اگه کسی به سراغ اش نیاد و دستگاه شخصی باشه)، توضیح داده شدنش برای دیگری که مخاطب نبوده، نشون دادنش از روی دستگاه خودمون به دیگری و غیره است. باز هم تأکید میکنم، این شامل پارتنرها هم میشه. من میخوام کسی رو به عزیزترینم نشون بدم چون چیزی بین ما مخفی نیست. حق ندارم. من میخوام به مطلبی دقت کنم و مطلب رو سیو میکنم. حق ندارم. من میخوام بعدا به اون مطلب برگردم و با خودم قرار میذارم چند دقیقه دیگه پاکش میکنم. حق ندارم. من به شخصی اعتماد ندارم و این یه راه برای حفظ امنیت خودمه. پس اسکرین شات میگیرم یا مطلبش رو سیو میکنم. حق ندارم.
حق نداااارم!

2. امنیت یعنی من عکس و مطلب میذارم، در مرحله اول مطمئن باشم اگه مطلبی رو کپی میکنم، اون مطلب به روی عموم بازه. فقط در اون صورت حق کپی کردن دارم. در مرحله دوم که به اهمیت مرحله اوله، روی دزد نباشم. منبع بذارم. یعنی حق دیگری رو در تألیف و تصاحب اون مطلب رعایت کنم. این شامل تصویر، شعر، متن، تعریف خاطره، عکس و غیره است. این از بدیهی ترین اصول امنیته. و ماها -با افتخار- اینجا دزد زیاد داریم! موفق باشیم و دم هم از امنیت نزنیم. لطفا.

3. امنیت یعنی من زیاد بگم "نمیدونم". یعنی آزمایش و خطا اگه روی یاد گرفتن برنامه کامپیوتری هم میکنم، بکنم، فوقش کامپیوتر هنگ میکنه! اما به هیچ وجه روی سلامت یه آدمیزاد خطر نکنم. اگه تاحالا باندیج نکردم، بگم نمیدونم. برم بخونم و بپرسم و قبل از همه اینها به پارتنر بازی بگم. اگه تا حالا استرپان امتحان نکردم، بگم "نمیدونم" چه واکنش نشون میدم و خالی نبندم که یه بلایی سرم بیاد!!! اگه آزمایش خون ندانم، بگم "نمیدونم" ایدز یا بیماری دیگه دارم یا نه. همه این نمیدونمها اجباریه. نباید کسی از شما و من بپرسه. خودمون برای امنیت خودمون و دیگران باید بگیم و مدام بگیم که "نـ مـ ی د و نـ م".

4. امنیت یعنی دودوتا چهارتای من با خودم مشخص باشه، چه برسه با بقیه. رابطه تک نفری میخوام یا چندنفری؟ رابطه عشقولانه میخوام یا بازی دم دستی؟ رابطه سادومازوخیستیک میخوام یا فقط غالب و مغلوب؟ این سر جوبم یا اون سر جوب؟ قبل از هرچیزی خودم بدونم و مهمتر از اون، از همون اول رابطه طرف مقابلم رو در جریان بذارم. امنیت یعنی اینطور نباشد که من دارم فکر میکنم اون مخ یکی دختر رو هم بزنم یا نه تا حرمسرام تکمیل بشه، وقتی دختر پارتنرم، فکر میکنه تنها زن زندگی منه و تو خواب، لباس عروسش رو انتخاب میکنه. یعنی این یکی طور هم نباشد که من وارد رابطه ای بشم که بدون شلاق نتونم زندگی کنم، درصورتی که پسر پارتنری که باهاش میخوام برم تو رابطه، مدل لباس زیره و روی بدنش نه علاقه ای داره و نه به خاطر شرایط کاریش باید هیچ ردی از 
شلاق بمونه! نکنم! نکنیم! از اول وارد رابطه نشیم، و وقتی میشیم توی همون یک هفته اول، دو دوتا ها را با پارتنرهامون چهارتا بکنیم. سرعت رشد احساسات زیاده... حتی یک هفته هم زمان زیادیه برای درگیر شدن. نکنیم. نکنیم.

5. امنیت یعنی من جایگاه من توی ذهن تو امن باشه. به حرف که بله، آسونه. اون روزی که تو ذهن تو و توی دنیای وانیلا، بیرون از اینجا، من امنیت داشتم... شاید بتونم تازه امنیت رو به اینجا هم بکشونم...

۱۳۹۳ آذر ۲۸, جمعه

از مشاهدات ما....

اهواز شهر جالبیه...

این سالهایی که اینجا بودم، در راستای علاقه زیادم به مشاهده کردن آدمیزادها و کارهاشون و روابطشون و هرچیزی که به جنس آدمیزاد مربوط میشه، به یه سری نتیجه گیری شخصی و تجربی رسیدم....
مثلا چند سال پیش میدیدم که بین بچه‌های جامعه مجازی اس‌ام، چقدر فارغ التحصیل علم و صنعت زیاده... الان تبدیل شده به دانشگاه تهران که دیگه نمیدونم راسته یا دروغ. میدیدم و میبینم که متولد زمستون و بخصوص بهمن زیاد داریم...
ولی چیزی که برام از همه بیشتر جالب بوده، شهرهاییه که بچه ها ازش میان...
تهران بدیهتا اول لیسته... ولی همگن بودنش برام خییییییلی جذابه. از شمال شهر داریم تا ته کوچه پسکوچه‌های جنوب شهر... از ورامین و کرج و حتی قم بگیر تا شمرون.... (دقت کردین من قم رو جزو تهران حساب کردم؟ نه؟ پس دقت کنید!)
بعدش بچه شمالی هان و بچه ترک‌ها...
بعدش اصفهان...

و از اینجا به بعده که جالب میشه...
شیراز هست، ولی نه اونقدر که من انتظار دارم باشه... به نظرم باید به خاطر جنس جامعه‌اش تعدادش از اصفهان که جامعه مختص خودش که به نوعی سنتی‌تره رو داره، حتی بیشتر باشه، اما نیست... برام عجیبه... همونقدر که بعد از تهران، بیشتر مهاجرهای دور و برم (جدا از فامیل) اصفهانیند و برام عجیبه.... راستش از بالای تخت گهربار خودمان به پایین نظری می‌افکنیم و نتیجه میگیریم که این شیرازیها، نه که نخواهند ها، ولی از سرگشادیشان است که این دور و بر نیستند!!! حال ندارند!!!
پرانتز یک: آقا من توهین نمیکنمهاااا.... شوخیه!
پرانتز دو: خیلی تابلوئه الان دارم با La Dy Pink چت میکنم؟ :))
مشهد خیلی کمه... خیلی! حاشیه خلیج فارس همچنین.... بعد از یه مدت به این نتیجه رسیدم که علاقه مندانش و کسایی که درباره‌ این نوع حس و رابطه، آگاه باشن، هستن، اما به دلایل مختلف یا اگر اکانت بسازن، فیک میسازن، یا یه اکانت رو نمیشه یا نمیتونن طولانی مدت نگه دارن...
یه جاهایی نیست! تخم اس‌ام رو خوردن اونجاها!!! حاشیه دریای عمان و سیستان بلوچستان و ایلام برام قابل درکه... حتی کردستان تا یه حدی... اما اینکه دو سالی یک بار هم از یزد و کرمان نمیبینم، برام خیییییییلی عجیبه! باورم نمیره (شروع کردم درباره مکانها نوشتن، نوشتنم هم لهجه دار شد! این یکی لهجه اصفهانی هم نیست... اما نمیدونم مشهدیه؟ یزدیه؟ شمالیه؟؟) که سوادش با اونجاها نرسیده باشه... یا اسم این نوع رابطه به گوش کسی تو کرمان یا یزد نخورده باشه.... قبول نمیکنم که دسترسی به اینترنت و دنیای آزاد اونجا محدود باشه.... قبول هم ندارم بحث اعتقادی باشه (یکی دیگه از مشاهدات جالبم اینه که همونقدر که بر اساس شهر میشه طبقه‌بندی کرد، بر اساس اعتقاد اصلا نمیشه!!! کلی مسلمون و معتقد از طیفهای مختلف اینجا و بیرون از اینجا جمعند که در نوع خودش خییییییییلی جالبه)... پس چرا نیستن؟ واقعا نمیدونم.

ولی....
برای شخص من اهواز از همه جا جذابتره....
زیادند!!! در برهه هایی از زمان همتای بچه های شمال و ترک...

بذارین از یه بعد دیگه وارد یه ماجرای دیگه بشم. (یعنی کلا یه حرف بیربط بزنم) بیشترین تعداد خودسوزیها توی ایران، توی ایلام میشه. و بعد از اون لرستان، کردستان، خوزستان، خراسان، اردبيل و آذربايجان شرقي و یه عالمه روستا اینطرف و اونطرف ایران. (یه هماهنگی بیربط اما باربط بین جاهایی که من مثال زدم و اینجاها نمیبینید؟) دلیلش؟ اول، حقوق زنان و ازدواجهای اجباری و غیره و دلیل دومش که خیلی هم مهمه، دپرشن نسل ما، نسل باقی مونده از جنگ، که الان داره خودش رو بیشتر از قبل نشون میده... مشکلات و توسعه نیافتگی شهرهایی از ایران که دوره جنگ به صورت مستقیم تخریب شدن، و معمولا بازسازی هم نشدن، نسل جدیدشون رو شدیدا دپرس دار تحویل جامعه دارن میدن... که یه نمودش خودکشیها و خودسوزیهاست...
بعد از ایلام و امثال اون که نوشتم، اولین شهر بزرگی که تو ماجرای خودسوزیها توی چشم میزنه، اهوازه... اهواز خیلی از مشکلاتی که گفتم درباره جنگ و عواقبش رو شاید ملایمتر از ایلام و خوزستان و کردستان، اما داره... مسلما قویتر از مشهد و تهران و حتی اصفهان ما (به این میگم خودبرتربینی مزمن) اما چی میشه که یه عالمه آدمیزاد شاد و شنگول و نرمال از توش بیرون میاد که به خودشون خیلی بیشتر از خیلی شهرهای دیگه ایران توجه میکنن؟؟؟
راستش باور دارم که رفتن دنبال اس‌ام یه جور لاگچری محسوب میشه! یه چیز باکلاسی مثلا!!! ترجمه این باور من به زبان آدمیزاد اینه که کسی وقتی نون شب نداره، نمیره شلاق بخوره! کسی وقتی مشکل اقتصادی، سیاسی، اجتماعی حاد داره، سراغ اس‌ام نمیاد... اس‌ام تا یه ابعادیش شبیه همجنسگرایی یا ترنس نیست، که آدم بدون اون به مرز دیوانگی کشیده بشه (غالب افراد این جامعه رو میگم، نه همه رو) اگه طرفمون سابمسیو باشه و مشکل نون شب داشته باشه، ساب بودن رو میذاره کنار تا نون شبش حل شه، بعد میگرده (بازم میگم دارم درباره میانگین این جامعه حرف میزنم) اما یه همجنسگرا وااااقعا اذیته. یک ترنس اذذذذذیته. نمیتونی به یه مرد که تو غالب یه زن رفته، بگی حالا شما فعلا شوهر کن و بچه بزا تا نون شبت حل شه، بعد یه فکری به حال حست میکنیم. یه مرد رو مادر کردی رفته!!! ولی به یه ساب میتونی بگی! میگی تو ازدواج کن، بعد با شوهرت گفتگو میکنیم (البته که بدتررررین راه حله :D ) 
حالا اینکه جایی پتانسیل بالای دپرشن رو داره -که ما میگیم بالقوه، ولی نیست، خیلی وقته بالفعله- و این دپرشن و عموال دیگه جا رو باز میکنه که آدم به تمایلات فانتزیش نپردازه، اما با این حال کلی آدم از اون محیط، توی این محیط مجازی هستن، خیییییییلی جالبه! لااقل برای من.
همین دیگه. اومدم بگم اهواز جای جالبیه. 
به علاوه کرمان و یزد!!! و مشهد... و چابهار... و آبادان... و رشت... و اردبیل... و بخصوص اصفهان... و حتی شیراز...
و کلا بیخیال... ایران جای جالبیه!!! آخیش! :D

۱۳۹۳ آذر ۱۴, جمعه

فارسی‌نویس!

روزی روزگاری، از اینکه کسی انگلیسی باهام صحبت کنه، بدم میومد. روابط عشقولانه هم که میشد، نمیدونم چه ژانری بود که به من میخورد، فاز انگلیسی دوست‌پسرهای من رو میگرفت... منم حرص میخوردم و طبیعتا دعوا میکردم و بدیهتا تأثیری نداشت....
این گذشت...
حالا الان انگلیسی حرف میزنم، انگلیسی فکر میکنم، انگلیسی زندگی میکنم و حتی انگلیسی خواب میبینم... من توی خواب حرف میزنم. بلند. و مدتهاست که هرکسی من رو توی خواب دیده، میگه که انگلیسی شده... فقط اسامی فارسی موندن.........
اما یادم نمیره که من، همونم که بدم میومد.... و میدونم امثال من کم نیستن... واصولا هم اعتقاد دارم که فارغ از اینکه من چه نظری در گذشته داشتم، خیلی مهمه که به زبان مخاطب حرف بزنی... اگه داری حرف میزنی که مخاطبت باهات ارتباط برقرار کنه، حرف خودت رو به زبان اون بزن.... 
اینجا، زبان من فارسی ئه و بس...
و نمیدونم دیده میشه یا نه، (مهم هم نیست دیده بشه یا نه) اما خیلی تلاش میکنم که فارسی حرف بزنم.... همونقدر که روزگاری باید تلاش میکردم که انگلیسی فکر کنم، اینجا که میام، حرفهام رو روش دوبار و چندبار فکر میکنم تا فارسی باشن. فارسی گفته بشن. فارسی فهمیده بشن.... روزگاری از آدم که من باشم، انرژی نمیگرفت.... زبان مادری بود... زبان فکر و بیان خودم بود. اما الان انرژی میگیره.... در کمال ناباوری.... کلمه‌هایی هستن که یادم نمیاد... یا املاشون یادم میره (چه فارسی و چه انگلیسی، املا برام خیلی مهمه.... اعتماد به نفسم تا وقتی املام توی انگلیسی به حد قابل قبولی نرسید، افتضاااااح بود. به هویتم شک میکردم حتی!) و بیشتر از همه مدل فکر کردنم رو فارسی کردن، ازم انرژی میگیره... باید یادم بیاد که آدمها فرهنگ دیگه و شیوه زندگی دیگه ای دارن برای زندگی کردن و بیان کردن خودشون.... باز هم اگه دارم حرف میزنم که مخاطبم درکم کنه، نمیخوام خواسته و ناخواسته، به اون فرهنگ بی اخترامی کنم.... توی فرهنگ ایرانی هم که ماشاءالله راه بری، به یکی بر میخوره.... همونقدر که لذت میبرم از بیان خودم و نشون دادن اینکه تافته جدا بافته‌ام (همین متن و مدل جمله‌بندیم یه نمونه اش) همونقدر هم نمیخوام این جدا بافته بودن، توهین آمیز باشه یا بار تحقیر داشته باشه... من فقط متفاوتم... همین....
همه اینها رو گفتم که چی بگم؟ هیچی! اینکه با آدمهایی صحبت میکنم که کلمات انگلیسی میپرونند وسط گفتگو... همونهایی که یه روزگاری رو اعصابم بودند.... الان چی میشه؟ اینجوری میشه که من کلا کنترلم رو سوئیچم رو از دست میدم. یهو میرم انگلیسی... کانال دو! دیگه هم بر نمیگردم :D احتمالا طرف ایرانیم، یه کوچولو (نه بیشتر >:) ) اذیت هم میشه.... اما مگه من خواستم؟ >:)) برام راحتتره... جذابتره.... بخصوص اگه بحث اس‌ام باشه، دنیاییه که بیشتر تجربه‌ام انگلیسی بوده.... وقتی فارسی‌سازی میکنمش، در واقع دارم ترجمه میکنمش........ که خب، هم سخته، هم خودم اونقدر نمیپسندم!
امروز ظهر بعد از مدتها یه گفتگوی انگلیسی کردم با یه رفیق شیرازی. وقتی باید میرفتم، عجله داشتم، نمیشد طومار بنویسم... خواستم بدین وسیله عرض کنم که استثناً روی اصفهانیها رو سیاه نموده و میگیم که با یه بچه شیرازی حرف زدیم و چسبید....

همین!
حالا دو سه تا پینوشت هم دارم، که طبق معمول از متن مهمترند!!!

پینوشت یک. سیف‌ورد مهمه. شوخی نیست. میتونم بگم از اولین رابطه با تم دامینیشن من، حدود یازده سال میگذره. هیچ وقت سیف‌ورد رو شوخی نگرفتم. هیچوقت. همیشه بوده. همه جا. همیشه مطمئن شدم که ساب یادشه.... چندین هزار بار تکرارش میکنم.... در این حد که به ساب حس احمق بودن دست بده! (چه بهتر! تحقیر بهتر از این؟ >:) ) این جور توجیه‌ها و جمله ها مثل "دوست ندارم" و "اربابم نمیپسنده" و "اقتدارم زیر سؤال میره" و "یادشه دیگه!" و امثال اینها، به نظر من، بی تعارف، نشوندهنده حماقت، بیسوادی، ناآگاهی، بی‌مسئولیتی و در یک کلام، عدم صلاحیت فرد برای بازی بی‌دی‌اس‌ام ئه. خیلی جدی.
حالا گفتیم سیف‌ورد؟ سیف ورد یعنی یه کلمه؟ خیرررر! سیف ورد یعنی منِ ارباب هیوا، لنگه دنیا که هرچی سخت گیر بیاد، الکل آسون به دست میاد، محال ممکنه طی سشن، الکل بزنم.... من محاله یک نفر رو ببندم و ول کنم برم (دقت کنید! اون فیلمهایی که دیدید، یکی پشت دوربین مونده!!!) محاله یکی رو کامل ببندم و بخوابم. محاله برده رو طولانی مدت توی یه پوزیشن نگه دارم. محاله محاله محاااااااله با آبروی اسلیو بازی کنم. حرمت اسلیو یا خانواده‌اش رو زیر سؤال ببرم....
سیف‌ورد، برادر من، خواهر من، همممممممممممممه اینهاست! نه فقط یه کلمه قرارداد روز اول دم دستی!

پینوشت دو. قرارداد. اون اوایل که اومدم آمریکا، قرارداد میبستم. خیلی رسمی و جدی یه کاغذ بر میداشتیم، لیست مینوشتیم چی ها میخوایم و چیها نمیخوایم و هر دو طرف امضا میکردیم. چه کار خوبی هم میکردم. این قرارداد بار حقوقی نداره. دلیل اصلی حضورش افزایش حس مسئولیت دو طرف نسبت به کل چیزیه که بینشون میگذره. یکی سابمیشن صرف دوست داره، یکی مازوخیسته. یکی سادیسته. یکی تقریبا هیچ محدودیتی نداره، ولی باید یادش باشه بگه که آسم داره. یکی خون میبینه، پنیک اتک (آآآآم؟ شما ایرونیها چی میگین بهش؟ آهان! حمله عصبی! -شوخی بودها! با لهجه لس‌آنجلسی بخونید و جدی نگیرین!) میگیره، یکی از دادن اورال خوشش نمیاد، یکی حاضره 24/7 باشه به شرطی که زیاد درد نکشه (سابمیشن دوست داره آقاجون! مازوخیسم که اجباری نیست که!) و غیره... هرچی.... تک تک اینها باید قبلا صحبت بشه سر همه چیش.... 
اینکه من الان قرارداد نمینویسم، معنیش این نیست که دیگه مهم نیست! خیرررر! معنیش اینه که اندازه موهای سرم نوشتم! و الان همونقدر وقت میذارم با طرفم صحبت و گفتگو میکنم. همونقدر. شاید بیشتر. من شخصا، معمولا قبل از اولین رابطه کم کمش دو سه ساعت درباره در و دیوار و خیلی عادی با رفیق بازیم صحبت میکنم.... هر آدمیزادی و هر رابطه‌ای که حداقل ارزش این دو سه ساعت رو داره......

پینوشت سه. 
من 24/7 دوست دارم.
من چند اسلیوی دوست دارم. 
من مانی دامینیشن دوست دارم.
من سادیستم و در پی اون، دامیننت‌ام.
همه اینها هستم و دوست دارم؟ اولا درباره اش کلللللللی مطالعه دارم. دوما خودم رو میشناسم کلی و رو خودم کار کردم کلی. این کارها رو به هیییییچ وجه بدون اینکه با ساب تو شرایط عادی حرف بزنم، انجام نمیدم!!! (مورد داشتیم ذهنی یا جسمی ساب رو تحت فشار گذاشتن، که یالله دلت بخواد باهات صادق هم هستیم! یالله چنداسلیوی.... یعنی چی خووووب!!!!) شخص من همیشه یا فقط رابطه بازی گاه به گاه با کسی داشتم و بهش گفتم از همون اول که آقا، من چند نفری هستن تو زندگیم هااااا.... یا با یه نفر خیلی جدی رفتم توی رابطه و محال بوده تو اون شرایط با یکی دیگه هم رابطه داشته باشم. اسمش خیانته! نه تو قاموس من، بلکه تو هر مکتب اخلاقی که برین دنبالش....
خیلی هم دلم خواسته و میخواد که چند اسلیو همزمان داشته باشم. نشده. 99 درصد موارد سابها موافق نبودن. قابل درکه. اون یه در صد هم که شد، هر کدوم سه نفر درگیر بازی، یه کله این قاره بی در و پیکر بودیم و در حد تلفن و چت (که من خوشم نمیاد) موند و مضمحل شد... (حال میکنید فارسی رو؟)
مانی دامینیشن هم که قبلا یه پست طووولانی براش گذشتم...

دیگه واقعا همین. وقت خوابه. بای بای!

۱۳۹۳ مرداد ۷, سه‌شنبه

حد

کامنتهای آخر رو بخونید درباره پرن و اعتیاد. کمی از تأثیرات اعتیاد به پرن هم نوشتم...



برای شخص من، بدترین نوع مواجهه‌ای که با چند معتاد به پرن (چه خفیف و چه شدید) داشتم، همون مثالیه که زدم: تعریف زیبایی‌شناسی این آدمها تغییر کرده بود. شامل هرچیزی در محیط بیرونی خودشون... 

- اگه من یه لباس رو زیبا میبینم، چون ترکیب رنگی خوبی داره، رفیق معتاد به پرن من اون روی بدن یه دختر سکسی تجسم میکرد و صحنه براش جذاب بود. 
- اگه من یه قطعه موسیقی فرانسوی برام جذابه، به خاطر نوع ریتم یا نوازندگیش یا هرچی، فقط دلم میخواد اون رو بذارم، گیلاس شراب رو بگیرم دستم و از لحظه لذت ببرم (هیچ بعد اروتیکی برای من نداشت. اصلا یادم هم نمیفتاد. اتفاقا برعکس فقط آرامش داشت قضیه) رفیق معتاد به پرن من، اما، درکش از اون موسیقی فقط اینه که بذاریمش و یه سکس خوب داشته باشیم.... 
- یه ست نمکدون و فلفلدون و روغن زیتون و سرکه دارم. به تجربه دیدم رفقای معتاد به پرن من، اون رو شکل آلت مردونه میبینن! برای من که یکی از لذتهای بزرگ زندگیم، بازیهای سکچوال ئه، اوایل کلللی عجیب بود. این آخرین چیزی بود که ممکن بود برام پیش بیاد. فیلم نیمفومانیاک رو دیدین؟ یه تیکه هرچیزی که براش بار سکسی داره رو میخواد حذف کنه. از برجستگیهای گوشه تخت بگیر تا شیر دستشویی تا آینه تا تلفن... حالا اون شدیدشه... اما کم پیش نیومده ببینم که نوع نگاه آدمها به دور و برشون چقدررررر تغییر میکنه. 
برای هر کسی پیش میاد که اجسام و شکلها رو به شکل چیزهای دیگه ببینه. قدیمیترین داستان شاید همون بازی با شکل ابرهاست... من هم میبینم. اما من ممکنه یه شکل برام یادآور برج کج پیزا باشه، در همونقدر زمان و در همون فضا، برای رفیق من ممکنه یادآور آلت مرد باشه. من وقتی یه چیزی رو اشتباه میشنوم، ممکنه بگم «گفتی پشه احمق؟» دوست من میگه «گفتی پرده اعظم؟»... فکر کنم برای خیلیهاتون پیش اومده....
- گستره زیبایی ها برای من و برای رفیق معتاد به پرن (باز هم چه خفیف و چه شدید) متفاوته. واکنشهامون هم همچنین. من اگه زیبایی رو توی صورت، هیکل، چشم، ابرو، صدای خوب، مدل راه رفتن، نوع طرز فکر، سلیقه موسیقی، سلیقه کتاب خوندن و خیلی چیزهای دیگه میبینم، و همشون من رو جذب میکنند، دوست معتاد به پرن من معمولا سلیقه اش محدودتره. باز هم معمولا به چند مورد خاص تر و شدیدتر از من! 
مثال میزنم: من اگه موی سر مرد برام جذابه و مردی که موهای سر سیاه پرپشت داره رو میپسندم، معنیش این نیست که با مرد کچل نمیتونم رابطه عاطفی یا جنسی برقرار کنم و حالش رو نبرم! نه برعکس! اتفاقا تعداد خوبی از آدمیزادهای مهم زندگی من کچل بودن!!! اون آدم رو همه جانبه‌تر دیده‌ام شاید. هم مو اونقدر برام مهم نیست که برای یه فتیشیست هم دنبال چیزهای دیگه‌ای توش گشتم که من رو ارضا کنه... و همیشه یه چیزی هست. در کنارش، شاید شدت تأثیر مو و امثال اون به همون میزان روی من نباشه که مثلا روی یک فتیشیست.  نیازم بهش هم همچنین.
اما معتاد به پرن یا که نه، یک فتیشیست اصلا، که فتیش مو داره، اگه مثلا طرف مقابلش موی مورد علاقه اون رو نداشته باشه، اصلا تحریک هم نمیشه.... یا حتی به میزان خوبی دیگه آدمی رو که توی اون شرایط ذهنیش که بهش فتیش یا اعتیاد داره، نگنجه رو نمیبینه... به طور کلی آدمها رو دو دسته کنه. آدمهایی که واجد شرایطش هستند و در قالب اون زیبایی میگنجند و آدمهایی که نیستند. و آدمهایی که نیستند رو تا حد خوبی دیگه نخواهد دید...
و خب البته اگه شرایط فراهم شه، احتمالا حجم تحریک و ارضا خیلی شدیدتر و قویتره...

{در ضمن این داستان خیلی از بچه‌های بی‌دی‌اس‌امی و فتیشیست هم هست! با چیزی غیر از اون موارد خاص، تحریک نمیشن. بازه تحریک پذیریشون محدود ولی عمیق میشه! با اونها خییییلی تحریک میشن، اما غیر از اون به چشمشون نمیاد انگار! تأثیری نداره روشون... و خب این خیلی از اتنهایی ها رو توضیح میده...}

همه اینها که گفتم، فقط بر اساس تجربه‌های شخصی من بوده و هست. تحقیق نیست. علمی نیست. فقط تجربه است.