۱۳۹۳ آذر ۱۴, جمعه

فارسی‌نویس!

روزی روزگاری، از اینکه کسی انگلیسی باهام صحبت کنه، بدم میومد. روابط عشقولانه هم که میشد، نمیدونم چه ژانری بود که به من میخورد، فاز انگلیسی دوست‌پسرهای من رو میگرفت... منم حرص میخوردم و طبیعتا دعوا میکردم و بدیهتا تأثیری نداشت....
این گذشت...
حالا الان انگلیسی حرف میزنم، انگلیسی فکر میکنم، انگلیسی زندگی میکنم و حتی انگلیسی خواب میبینم... من توی خواب حرف میزنم. بلند. و مدتهاست که هرکسی من رو توی خواب دیده، میگه که انگلیسی شده... فقط اسامی فارسی موندن.........
اما یادم نمیره که من، همونم که بدم میومد.... و میدونم امثال من کم نیستن... واصولا هم اعتقاد دارم که فارغ از اینکه من چه نظری در گذشته داشتم، خیلی مهمه که به زبان مخاطب حرف بزنی... اگه داری حرف میزنی که مخاطبت باهات ارتباط برقرار کنه، حرف خودت رو به زبان اون بزن.... 
اینجا، زبان من فارسی ئه و بس...
و نمیدونم دیده میشه یا نه، (مهم هم نیست دیده بشه یا نه) اما خیلی تلاش میکنم که فارسی حرف بزنم.... همونقدر که روزگاری باید تلاش میکردم که انگلیسی فکر کنم، اینجا که میام، حرفهام رو روش دوبار و چندبار فکر میکنم تا فارسی باشن. فارسی گفته بشن. فارسی فهمیده بشن.... روزگاری از آدم که من باشم، انرژی نمیگرفت.... زبان مادری بود... زبان فکر و بیان خودم بود. اما الان انرژی میگیره.... در کمال ناباوری.... کلمه‌هایی هستن که یادم نمیاد... یا املاشون یادم میره (چه فارسی و چه انگلیسی، املا برام خیلی مهمه.... اعتماد به نفسم تا وقتی املام توی انگلیسی به حد قابل قبولی نرسید، افتضاااااح بود. به هویتم شک میکردم حتی!) و بیشتر از همه مدل فکر کردنم رو فارسی کردن، ازم انرژی میگیره... باید یادم بیاد که آدمها فرهنگ دیگه و شیوه زندگی دیگه ای دارن برای زندگی کردن و بیان کردن خودشون.... باز هم اگه دارم حرف میزنم که مخاطبم درکم کنه، نمیخوام خواسته و ناخواسته، به اون فرهنگ بی اخترامی کنم.... توی فرهنگ ایرانی هم که ماشاءالله راه بری، به یکی بر میخوره.... همونقدر که لذت میبرم از بیان خودم و نشون دادن اینکه تافته جدا بافته‌ام (همین متن و مدل جمله‌بندیم یه نمونه اش) همونقدر هم نمیخوام این جدا بافته بودن، توهین آمیز باشه یا بار تحقیر داشته باشه... من فقط متفاوتم... همین....
همه اینها رو گفتم که چی بگم؟ هیچی! اینکه با آدمهایی صحبت میکنم که کلمات انگلیسی میپرونند وسط گفتگو... همونهایی که یه روزگاری رو اعصابم بودند.... الان چی میشه؟ اینجوری میشه که من کلا کنترلم رو سوئیچم رو از دست میدم. یهو میرم انگلیسی... کانال دو! دیگه هم بر نمیگردم :D احتمالا طرف ایرانیم، یه کوچولو (نه بیشتر >:) ) اذیت هم میشه.... اما مگه من خواستم؟ >:)) برام راحتتره... جذابتره.... بخصوص اگه بحث اس‌ام باشه، دنیاییه که بیشتر تجربه‌ام انگلیسی بوده.... وقتی فارسی‌سازی میکنمش، در واقع دارم ترجمه میکنمش........ که خب، هم سخته، هم خودم اونقدر نمیپسندم!
امروز ظهر بعد از مدتها یه گفتگوی انگلیسی کردم با یه رفیق شیرازی. وقتی باید میرفتم، عجله داشتم، نمیشد طومار بنویسم... خواستم بدین وسیله عرض کنم که استثناً روی اصفهانیها رو سیاه نموده و میگیم که با یه بچه شیرازی حرف زدیم و چسبید....

همین!
حالا دو سه تا پینوشت هم دارم، که طبق معمول از متن مهمترند!!!

پینوشت یک. سیف‌ورد مهمه. شوخی نیست. میتونم بگم از اولین رابطه با تم دامینیشن من، حدود یازده سال میگذره. هیچ وقت سیف‌ورد رو شوخی نگرفتم. هیچوقت. همیشه بوده. همه جا. همیشه مطمئن شدم که ساب یادشه.... چندین هزار بار تکرارش میکنم.... در این حد که به ساب حس احمق بودن دست بده! (چه بهتر! تحقیر بهتر از این؟ >:) ) این جور توجیه‌ها و جمله ها مثل "دوست ندارم" و "اربابم نمیپسنده" و "اقتدارم زیر سؤال میره" و "یادشه دیگه!" و امثال اینها، به نظر من، بی تعارف، نشوندهنده حماقت، بیسوادی، ناآگاهی، بی‌مسئولیتی و در یک کلام، عدم صلاحیت فرد برای بازی بی‌دی‌اس‌ام ئه. خیلی جدی.
حالا گفتیم سیف‌ورد؟ سیف ورد یعنی یه کلمه؟ خیرررر! سیف ورد یعنی منِ ارباب هیوا، لنگه دنیا که هرچی سخت گیر بیاد، الکل آسون به دست میاد، محال ممکنه طی سشن، الکل بزنم.... من محاله یک نفر رو ببندم و ول کنم برم (دقت کنید! اون فیلمهایی که دیدید، یکی پشت دوربین مونده!!!) محاله یکی رو کامل ببندم و بخوابم. محاله برده رو طولانی مدت توی یه پوزیشن نگه دارم. محاله محاله محاااااااله با آبروی اسلیو بازی کنم. حرمت اسلیو یا خانواده‌اش رو زیر سؤال ببرم....
سیف‌ورد، برادر من، خواهر من، همممممممممممممه اینهاست! نه فقط یه کلمه قرارداد روز اول دم دستی!

پینوشت دو. قرارداد. اون اوایل که اومدم آمریکا، قرارداد میبستم. خیلی رسمی و جدی یه کاغذ بر میداشتیم، لیست مینوشتیم چی ها میخوایم و چیها نمیخوایم و هر دو طرف امضا میکردیم. چه کار خوبی هم میکردم. این قرارداد بار حقوقی نداره. دلیل اصلی حضورش افزایش حس مسئولیت دو طرف نسبت به کل چیزیه که بینشون میگذره. یکی سابمیشن صرف دوست داره، یکی مازوخیسته. یکی سادیسته. یکی تقریبا هیچ محدودیتی نداره، ولی باید یادش باشه بگه که آسم داره. یکی خون میبینه، پنیک اتک (آآآآم؟ شما ایرونیها چی میگین بهش؟ آهان! حمله عصبی! -شوخی بودها! با لهجه لس‌آنجلسی بخونید و جدی نگیرین!) میگیره، یکی از دادن اورال خوشش نمیاد، یکی حاضره 24/7 باشه به شرطی که زیاد درد نکشه (سابمیشن دوست داره آقاجون! مازوخیسم که اجباری نیست که!) و غیره... هرچی.... تک تک اینها باید قبلا صحبت بشه سر همه چیش.... 
اینکه من الان قرارداد نمینویسم، معنیش این نیست که دیگه مهم نیست! خیرررر! معنیش اینه که اندازه موهای سرم نوشتم! و الان همونقدر وقت میذارم با طرفم صحبت و گفتگو میکنم. همونقدر. شاید بیشتر. من شخصا، معمولا قبل از اولین رابطه کم کمش دو سه ساعت درباره در و دیوار و خیلی عادی با رفیق بازیم صحبت میکنم.... هر آدمیزادی و هر رابطه‌ای که حداقل ارزش این دو سه ساعت رو داره......

پینوشت سه. 
من 24/7 دوست دارم.
من چند اسلیوی دوست دارم. 
من مانی دامینیشن دوست دارم.
من سادیستم و در پی اون، دامیننت‌ام.
همه اینها هستم و دوست دارم؟ اولا درباره اش کلللللللی مطالعه دارم. دوما خودم رو میشناسم کلی و رو خودم کار کردم کلی. این کارها رو به هیییییچ وجه بدون اینکه با ساب تو شرایط عادی حرف بزنم، انجام نمیدم!!! (مورد داشتیم ذهنی یا جسمی ساب رو تحت فشار گذاشتن، که یالله دلت بخواد باهات صادق هم هستیم! یالله چنداسلیوی.... یعنی چی خووووب!!!!) شخص من همیشه یا فقط رابطه بازی گاه به گاه با کسی داشتم و بهش گفتم از همون اول که آقا، من چند نفری هستن تو زندگیم هااااا.... یا با یه نفر خیلی جدی رفتم توی رابطه و محال بوده تو اون شرایط با یکی دیگه هم رابطه داشته باشم. اسمش خیانته! نه تو قاموس من، بلکه تو هر مکتب اخلاقی که برین دنبالش....
خیلی هم دلم خواسته و میخواد که چند اسلیو همزمان داشته باشم. نشده. 99 درصد موارد سابها موافق نبودن. قابل درکه. اون یه در صد هم که شد، هر کدوم سه نفر درگیر بازی، یه کله این قاره بی در و پیکر بودیم و در حد تلفن و چت (که من خوشم نمیاد) موند و مضمحل شد... (حال میکنید فارسی رو؟)
مانی دامینیشن هم که قبلا یه پست طووولانی براش گذشتم...

دیگه واقعا همین. وقت خوابه. بای بای!

۱۳۹۳ مرداد ۷, سه‌شنبه

حد

کامنتهای آخر رو بخونید درباره پرن و اعتیاد. کمی از تأثیرات اعتیاد به پرن هم نوشتم...



برای شخص من، بدترین نوع مواجهه‌ای که با چند معتاد به پرن (چه خفیف و چه شدید) داشتم، همون مثالیه که زدم: تعریف زیبایی‌شناسی این آدمها تغییر کرده بود. شامل هرچیزی در محیط بیرونی خودشون... 

- اگه من یه لباس رو زیبا میبینم، چون ترکیب رنگی خوبی داره، رفیق معتاد به پرن من اون روی بدن یه دختر سکسی تجسم میکرد و صحنه براش جذاب بود. 
- اگه من یه قطعه موسیقی فرانسوی برام جذابه، به خاطر نوع ریتم یا نوازندگیش یا هرچی، فقط دلم میخواد اون رو بذارم، گیلاس شراب رو بگیرم دستم و از لحظه لذت ببرم (هیچ بعد اروتیکی برای من نداشت. اصلا یادم هم نمیفتاد. اتفاقا برعکس فقط آرامش داشت قضیه) رفیق معتاد به پرن من، اما، درکش از اون موسیقی فقط اینه که بذاریمش و یه سکس خوب داشته باشیم.... 
- یه ست نمکدون و فلفلدون و روغن زیتون و سرکه دارم. به تجربه دیدم رفقای معتاد به پرن من، اون رو شکل آلت مردونه میبینن! برای من که یکی از لذتهای بزرگ زندگیم، بازیهای سکچوال ئه، اوایل کلللی عجیب بود. این آخرین چیزی بود که ممکن بود برام پیش بیاد. فیلم نیمفومانیاک رو دیدین؟ یه تیکه هرچیزی که براش بار سکسی داره رو میخواد حذف کنه. از برجستگیهای گوشه تخت بگیر تا شیر دستشویی تا آینه تا تلفن... حالا اون شدیدشه... اما کم پیش نیومده ببینم که نوع نگاه آدمها به دور و برشون چقدررررر تغییر میکنه. 
برای هر کسی پیش میاد که اجسام و شکلها رو به شکل چیزهای دیگه ببینه. قدیمیترین داستان شاید همون بازی با شکل ابرهاست... من هم میبینم. اما من ممکنه یه شکل برام یادآور برج کج پیزا باشه، در همونقدر زمان و در همون فضا، برای رفیق من ممکنه یادآور آلت مرد باشه. من وقتی یه چیزی رو اشتباه میشنوم، ممکنه بگم «گفتی پشه احمق؟» دوست من میگه «گفتی پرده اعظم؟»... فکر کنم برای خیلیهاتون پیش اومده....
- گستره زیبایی ها برای من و برای رفیق معتاد به پرن (باز هم چه خفیف و چه شدید) متفاوته. واکنشهامون هم همچنین. من اگه زیبایی رو توی صورت، هیکل، چشم، ابرو، صدای خوب، مدل راه رفتن، نوع طرز فکر، سلیقه موسیقی، سلیقه کتاب خوندن و خیلی چیزهای دیگه میبینم، و همشون من رو جذب میکنند، دوست معتاد به پرن من معمولا سلیقه اش محدودتره. باز هم معمولا به چند مورد خاص تر و شدیدتر از من! 
مثال میزنم: من اگه موی سر مرد برام جذابه و مردی که موهای سر سیاه پرپشت داره رو میپسندم، معنیش این نیست که با مرد کچل نمیتونم رابطه عاطفی یا جنسی برقرار کنم و حالش رو نبرم! نه برعکس! اتفاقا تعداد خوبی از آدمیزادهای مهم زندگی من کچل بودن!!! اون آدم رو همه جانبه‌تر دیده‌ام شاید. هم مو اونقدر برام مهم نیست که برای یه فتیشیست هم دنبال چیزهای دیگه‌ای توش گشتم که من رو ارضا کنه... و همیشه یه چیزی هست. در کنارش، شاید شدت تأثیر مو و امثال اون به همون میزان روی من نباشه که مثلا روی یک فتیشیست.  نیازم بهش هم همچنین.
اما معتاد به پرن یا که نه، یک فتیشیست اصلا، که فتیش مو داره، اگه مثلا طرف مقابلش موی مورد علاقه اون رو نداشته باشه، اصلا تحریک هم نمیشه.... یا حتی به میزان خوبی دیگه آدمی رو که توی اون شرایط ذهنیش که بهش فتیش یا اعتیاد داره، نگنجه رو نمیبینه... به طور کلی آدمها رو دو دسته کنه. آدمهایی که واجد شرایطش هستند و در قالب اون زیبایی میگنجند و آدمهایی که نیستند. و آدمهایی که نیستند رو تا حد خوبی دیگه نخواهد دید...
و خب البته اگه شرایط فراهم شه، احتمالا حجم تحریک و ارضا خیلی شدیدتر و قویتره...

{در ضمن این داستان خیلی از بچه‌های بی‌دی‌اس‌امی و فتیشیست هم هست! با چیزی غیر از اون موارد خاص، تحریک نمیشن. بازه تحریک پذیریشون محدود ولی عمیق میشه! با اونها خییییلی تحریک میشن، اما غیر از اون به چشمشون نمیاد انگار! تأثیری نداره روشون... و خب این خیلی از اتنهایی ها رو توضیح میده...}

همه اینها که گفتم، فقط بر اساس تجربه‌های شخصی من بوده و هست. تحقیق نیست. علمی نیست. فقط تجربه است. 

۱۳۹۳ تیر ۲۳, دوشنبه

A boy... like a toy...

درهم‌نویس‌هایی از خودبزرگ‌بین اعظم:

ناله میکنه... درد داره...
ولی من اونجا نیستم. ذهنم اونجا نیست. دارم فکر میکنم که ملت خیلی بیشعورند... 
سنگینتر میزنم. محکم تر... بیشتر...
ذهنم اونجا نیست... میدونم کارم درست نیست. خیانته به خودم و به اون. همیشه میزنم تا آروم شم. تا آروم شیم. اینبار اما میزنم تا ذهنم فرار کنه... بیشتر... محکمتر... فرار میکنه... بیشتر... محکمتر...
اشکهاش ذهنم رو از ایران میاره به آمریکا.وسط نافش. نسبت به اشک حساسم. ارگاسم سادیسمم به دیدن اشکه انگار... آرومم میکنه. آرومش میکنم. آروم که شدیم، فیسبوکم رو محدود میکنم. به همه. به همۀ همه.
*
اعصابم خرابه. دوست نزدیکم اسباب‌کشی داره. دوستی که اتفاقی و غیراتفاقی در جریان تمام روابط رسمی من از وقتی به آمریکا اومدم قرار گرفته. رسمی به معنای دوست پسر! روابط "دوستان با مزایا" و روابط بی‌دی‌اس‌امی، را رسمی نمیکنم... دوستی که در اوج بی‌ربطیمون به هم، گوش خوبی هم هست. برای منی که خودم یه پا سنگ‌صبورم، یک انگیزه خوب برای ادامه دادن...
برای اسبابکشی کمک میکنم. ولی انگار از کمک بیشتره. از درونم دارم انرژی میذارم... باز انگار فرار میکنم... با زبون روزه. بی‌اینکه کسی بدونه... روزه‌ای که انگار فقط از خودم برمیاد به این حال و احوال!!!
زیر آفتاب کار میکنم. عرق میریزم، تاپم رو دوره سینه‌هایم گره میزنم و شلوارکم رو بالاتر میزنم. برای فرار از فکر کردن به آفتاب داغ و کار کردن پناه میبرم. جواب میده. زیاد. 
اسباب کشی که تموم میشه، من میمونم، تنهایی بعد از رفتن دوستهام و پاهایی که سوخته اند و کبود شده‌اند و دستهایی که زخمند. 
به بدنم ظلم کرده‌ام تا دهنم استراحت کنه.
نه اینقدر سکسی و ریلکس، ولی در این حد و جدود پوشیده بودم...
*
دست و پاهاش رو بستم.
دستها رو جمع کردم پشتش. پاها هم از زانو خم کردم و بستم به دستها. کش اومده بود کامل! و همه رو با زنجیر به هم و دور گردنش بستم. "قورباغه معلول"... لبخند زدم... خاطرات شیرین زنده شدند... از شدت شلاقهایی که خورده بود، کم‌خوابی، گرسنگی و تشنگی و دردهایی که کشیده بود به بیحالی نزدیک شده بود. خوابش می‌اومد. اونقدر که در عین شدت درد، خوابید... خودم هم خوابم میومد. زیاد. نخوابیدم. نشستم تا خوابم نبره. مسئول بودم. مسئول هستم. خوابش برد. با دستهایی که به تدریج کبود میشد. کتاب شعر دستم بود و میخوندم و چشمهام به دستهاش بود. مراقب بودم که به مرزها نزدیک نشه. خوابم میومد. کلمات شعرها بیدار نگهم میداشتن. کبودی های قبل رو از بعد تفکیک میکردم. خسته بودم. خوابم میومد. کبودیها داشت بیشتر میشد. 
بیدارش کردم. دستها و پاهایش رو باز کردم. خواب رفته بود. خودش هم نمیفهمید چه اتفاقی میفته. خواب بود. خواب خواب. تو خواب و بیداری بهش برای مچها و بازوها و زانوها ورزش دادم. مسئول بودم. انجام داد. آزادش کردم. باز، خوابید. 
بعد، هیچی از اینها رو یادش نمیومد. توی گزارشش ننوشت. مدهوش خواب بود.
خیالم راحت شد. خوابیدم.
کتاب شعری که در دست داشتم، شعرهایی از زندانیان آمریکا بود.
در خواب، زندانیانی را دیدم که در دهه بیست یا سی زندگیشان دستگیر شده بودند و حکمهای بیست تا سی سال زندان داشتند. همه، زنجیر داشتند. همه کبود بودند. من لبخند داشتم. در خواب، مسئول نبودم. سادیسم رشد کرد و بزرگ و بزرگتر شد و خواب، تیره و تیره‌تر...
*
ذهنش تو دستمه. کلی توانایی داره. ذهنش تو دستمه. خودش هم مثل موم تو دستمه. ذهنش تو دستمه. میتونم بکشمش. ذهنش تو دستمه. ترسناکه. ذهنش تو دستمه. لب مرز حرکتش میدم، مثل یک عروسک خیمه‌شب‌بازی. ذهنش تو دستمه. برش میگردونم....
*
غذا پختم، سنگین. عالی.
میگه بهم نمیاد. میگم چی بهم میاد؟ میگه دستور دادن و شلاق زدن. 
ناامید میشم، و لبخند میزنم.
زندگی من، عادی نیست. هرچقدر هم که بخوام عادی باشه.
*
ناخونهام رو میگیرم. از ته میگیرم. شکنجه موردعلاقه‌ام کندن پوست ساب یا اسلیو با ناخن ئه. با وسواس ناخنهام رو میگیرم. از ته. یک خودآزاری سادیستیک...
زنها وقتی از خودشون و دنیاشون خسته‌اند، یه بلایی سر موهاشون میارن. کوتاه میکنند از ته، یا رنگ میکنند. افشون و وحشی میکنند یا.... یا میبندنش و قهر میکنند. یه زن سادیست، وقتی از سادیسم خسته است، ابزار خودش رو از ریشه میبره. ناخنش رو... ارتباطاتش رو... زبونش رو...
رژیم گرفتم. رژیم ناخن. رژیم ارتباطات. رژیم حرف زدن. 
*
میگه آمریکایی‌ام.
یادم میاد دیشب اول با ایرانیها دعوام شد سر ماجراهای غزه، که من رو موافق جمهوری اسلامی میدونستن چون از رنجی که غزه میبره نوشتم و گفتم و اطلاع رسانی کردم. به رسم معمول. که رنج که میبینم، نمیتونم ساکت بشینم. و بعد با دوستهای اسرائیلی‌ام بحثم شد وقتی شروع کردیم از تاریخ اون سرزمین با هم حرف زدن...
به هرحال، "دوستهایی"، دیگه دوستی من رو نمیخوان! حذفم کردن!
لبخند میزنم. دنیا مسخره‌تر از تفکرات منه!
از دید مردمان، من یک کوله به دوشم که دیگه نه از دید مردمان سرزمین اولم، ایرانی‌ام و نه از دید مردمان سرزمین دومم، آمریکایی... شاید در بهترین حالت، یک ملغمه دردناکم و بس...
چه باک. از خودم راضی ام. 
نچ.
هرکی هرچی میگه، کشک! من یک ایرانی‌ مهاجرم، با دو سرزمین.
*
کمکش میکنم که بیاد اینجا. میسترس نیستم. رفیقم. لحنم و نوع برخوردم شاید میسترس باشه، اما نیستم. رفیقم. به تصاحب یک آدم از راه دور اعتقادی ندارم. و بی هوا، تو شرایطی که لازم دارم و انتظارش رو هم ندارم، بهم کمک میکنه. کمکی که واقعا نیاز دارم. به خدا اعتقاد دارم. به خدای خودم. و فکر میکنم آسمون دهن باز کرده و کمک برای من فرستاده. چرا؟ نمیدونم.
*
*
همخونه‌ایم مهمون داره. مهمونش تازه ازدواج کرده. و تاحالا سکس نداشته تو زندگیش. به برده‌ام که میگم، میخنده میگه فقط اگه میدونست چندساعت پیش از اومدنش روی اون مبل که الان نشسته چه خبرها که نبود...
فکر میکنم این خونه چه تضادها که به خودش ندیده و نمیبینه. روزه‌داری که با ویسکی افطار میکنه. بی دین و ایمونی که ساز سنتی میزنه. دخترک باکره‌ای که تمام لباسهای زیرش رو از ویکتوریا سیکرت خریده...
دوستی زنانی سی ساله که هرکدوم منتهای تکبعدی بودن رو درآورده اند!!! نه! خودم رو استثنا میکنم! هرچند فکر کنم اونها هم همین کار رو بکنند!
*
تقریبا با تمام همکلاسیهای دبیرستانم در ارتباطم. از بیست-سی نفر، کمتر از انگستهای یک دست ازدواج پایدار داشته اند. نیمی، طلاق گرفته اند یا دارند میگیرند و یا بدتر از همه، درگیر روابط مشکل دار (اعتیاد، خیانت، خشونت خانگی...) هستند و نیمی هیچوقت ازدواج نکرده اند. خبرهای جدید، خوب نبود. دلم سوخت.
*
داشتم فکر میکردم آمریکا به من یک کلکسیون خصوصی جذاب داده: آشنایی و دوستی با سابها و برده‌هایی از بهترین دانشگاه‌های دنیا! از کمبریج انگلیس بگیر تا هاردوارد و ام‌آی‌تی و کلمبیا و پرینستون و برکلی و استنفورد...
با دوستان عادی‌ام (وانیلا) که به این دانشگاه‌ها رفته اند، دچار مشکلات بنیادی میشوم. وقتی میخواهم اکثرشان را توصیف کنم یک کلمه به ذهنم میرسد و بس: بیشعور! :-)
اشتباه نشود، توهین نمیکنم. ایران هم که بودم، اعتقاد داشتم شعور اجتماعی بچه‌های شریف بسیار بسیار پایینه!!! اینجا که میان، باسوادتر هم که میشن، بدتر میشن انگار! عادی بودن، ننگه برای اکثر این "نخبگان". و این ننگ، از من بپرسی، بیشعوریه و بس.
بعد از این همه سال "خاص" بودن، خوب فهمیده‌ام که همین خاص بودن چقدر راحت بیشعوری میاورد! که چقدر سخته عادی بودن و عادی را درک کردن، وقتی خاص هستی... مرض است دیگر. زیاد دست خود آدم نیست. پیش میاید. بیشعوری. باید از یه آدم عادی، تو دهنی بخوری، تا بفهمی... شاید بفهمی... که بیشعوری دنیا را تکان نمیدهند. عادی بودن تکان میدهد!!!

اوضاع با کلکسیون خصوصی‌ام بهتر است! در جواب بیشعوری، تودهنی میزنم و خالی میشوم. بیشعوری خودم هم زیر سؤال نمیرود :-)
کتاب بیشعوری رو میبندم. فکر کنم زیادی جدی گرفته‌امش.
*
راهنمایی که بودم، به خانه دوستی رفتم و با صحنه‌ای مواجه شدم که برایم "عجیب" بود. هیچ حس دیگری نداشتم... یک دیوار اتاق خوابش پر بود از عروسکهای باربی! سی تا پنجاه تا شاید. با تمام وسایلشان... نه دلم خواست و نه لذت بردم و نه حتی بدم آمد. فقط تعجب کردم. آن موقع ها من سه تا عروسک باربی داشتم فکر کنم. هیچوقت هم بیشتر نشدند...
حالا اما، میدانم چه میخواهم! یک حرمسرا پر از عروسکهایم! پسرکهایم! وسیله نمیخواهند! خودشان "وسیله" اند!
*
حق دارم خودبزرگ‌بین باشم! آدم خوبی ام. خوبی کرده ام. بدی نکرده ام. کمک کرده‌ام. آزار نداده‌ام. ادعا نداشته‌ام. آگاهی داده‌ام. شاد بوده‌ام و شادی رو پخش کرده‌ام. سعی کرده‌ام تأثیرگذار باشم حتی (از خود مسئول‌پنداری‌های احمقانه!). پررنگ بوده‌ام و این رنگ، از خاطرات تیره نمی‌آید. شوخی کرده‌ام بازی کرده‌ام. خوشگذرانده‌ام و گذاشته‌ام دیگران همراهم خوش بگذرانند. خارج از بازی نه بیرحم بودم و نه میتونم باشم. نه کثافت‌کاری کرده‎‌ام و نه میتونم بکنم. نه خیانت کرده‌ام و نه میتونم بکنم. نه دروغ گفته‌ام و نه میتونم بگویم.
آدم خوبی‌ام.
حق دارم گاهی دلم تعریف و تمجید بخواهد!!! دلم بخواهد قدرم دانسته شود و به رویم بیاورند آدمیزادها! و وقتی نیستم، کمبودم حس شود، دلتنگم شوند، نازم را بکشند تا پر رنگ شودم باز... تا انرژی بگذارم باز....

میسترس داستان ما، دلش میخواهد از نقش خانم معلم مقتدر کمی بیاید بیرون، خودش را لوس کند و نازش حسابی خریدار داشته باشد! بخرید نازم را! لازمتان میشود!

۱۳۹۲ دی ۲۹, یکشنبه

بازگشت دوباره... There would be a miracle to come...

یک.

این جماعت خواب... این جماعت بت پرست...
"جماعت خواب! اجتماع خواب زده! جامعه چرتی!"
این اشتیاق زیاد برای دیدن "ارباب نگار"... یا حتی فقط برای دیدن "نگار"... من رو میترسونه! این پرستش کور...  این اشتیاق بی منطق... و این وسط نگاری که از مسئولیت میترسه! از اون کوری، مسئولیت میسازه و از این بت، میترسه... از محدودیت توانی که برای تحمل کردن مسئولیت داره...

دو. 

این بچه که الان زیر پاهام خوابیده دوباره این انرژی رو بهم داد که بنویسم. شاید باید ازش ممنون باشم...
شاید هم ممنون شیر کاکائوی سرد.
شاید هم ممنون لئونارد کوهن.
در ساعت دو صبح.

سه. 

کوهن رو عشقه... عشق...
برده‌ای که این پیرمرد نازنین باشه... ورای کلمه محشر ئه...
"Show me the place, where you want your slave to go
Show me the place, I've forgotten I don't know
Show me the place where my head is bend and low
Show me the place, where you want your slave to go

Show me the place, help me roll away the stone
Show me the place, I can't move this thing alone
Show me the place where the word became a man
Show me the place where the suffering began

The troubles came I saved what I could save
A shred of light, a particle away
But there were chains so I hastened to the hay
There were chains, a lot of chains
Like a spade

Show me the place, where you want your slave to go
Show me the place, I've forgotten I don't know
Show me the place, where you want your slave to go

The troubles came I saved what I could save
A shred of light, a particle away
But there were chains so I hastened to the hay
There were chains so I loved you like a slave

Show me the place
Show me the place
Show me the place

Show me the place, help me roll away the stone
Show me the place, I can't move this thing alone
Show me the place where the word became a man
Show me the place where the suffering began

چهار.

بیشتر از یک ساله که ننوشتم. بعضی پستهای قدیمی برام آزاردهنده اند و برگشتن به این بلاگ رو برام سخت میکرد. اما نگار، ارباب نگار، ته تهش آدم کم آوردن نیست. نگار میجنگه. حتی با خودش...
تو این مدت بزرگتر شدم، خیلی بیشتر از یک سال، بلوغ رو برای چندمین بار تجربه کردم! برای ارباب نگاری که "نتونستن" و "موفق نشدن" معنا نداشت، یک سال سرشار از بالا و پایین شدن زندگی لازم بود شاید... امروز قدر خیلی چیزها رو بیشتر میدونم. خیلی خیلی بیشتر از قبل... قدر آدمهایی که دوستم دارند. قدر آدمهایی که آزارشون دادم و میدم. قدر لحظه های شنگول زندگی. قدر لحظه‌های خواب زندگی...
بیشتر از یک ساله که ننوشتم، اما تو این یک سال اتفاقهای جذابی تو دنیای بی‌دی‌اس‌ام ایران هم افتاده... روزگاری که من شروع کردم به نوشتن، اینجا خونه‌ام بود و به جرئت میتونم بگم میسترس ایرانی، از نوعی که من بپسندم، اگرم بود، خیلی خیلی کم بود... در آستانه سی سالگی دارم دخترکانی رو میبینم که زندگیشون رو و زندگی دیگران رو میگیرن دستشون. جدا از این که در آخرین سال دهه بیست زندگیم، حس پیری بهم دست میده وقتی این جمله‌ها رو مینویسم، اما لذت هم میبرم از دیدن این دخترکان قوی. "قوی". دخترکانی که حضورشون باعث میشه اگه خونه "ارباب نگار"ی هم نباشه، ایرانیها چندان احساس تنهایی نکن :-) ارباب نگار خیلی وقته خسته شده بود از تنهایی.......

و البته که من هنوز یه پست به خودم بدهکارم "چگونه میسترس باشیم"...

پنج.

کامنت آزاد رو دوست دارم "نمیدونم چرا پستای تو اینجوریه . مثل فیلم های استنلی کوبریک . یه برش از یه اتفاق بدون آغاز و پایان . نتیجه گیری هم به عهده خوانندست."

شش.

گیلبرت رو دوست دارم.

هفت. 

شد و بعد چندین سال رفتم ایران. خوب بود. لازم بود. و اولین دوست پسر زندگیم رو دوباره دیدم. شاید بعد از نزدیک به هفت سال. اولین عشق زندگیم. اولین ساب زندگیم.... و بازوی سفیدی که ده سال پیش برای اولین بار گاز گرفته بودم رو دوباره گاز گرفتم... خوب بود. خیلی خوب... این فلاشبک قوی به گذشته، دیوانه کننده بود....
وقتی ده سال پیش بازوهاش رو گاز میگرفتم، هیچ ایده‌ای از بی‌دی‌اس‌ام نداشتم... مدتها طول کشید تا خودم رو راضی کردم که با سرعت اینترنت داغون اون موقع به اندازه یه سی‌دی فیلم فمدام دانلود کنم... اون سی‌دی کذا رو هم پیدا کردم! هنوز جزو وسایلم بود، ایران! جالبه که مامان بابا ندیده‌اندش هنوز! :D کرم درخت هم ادامه داشت و گذاشتم بمونه همونجا... اگه روزی روزگاری رفتین خونه یه خانواده‌ای که دخترشون مدتهاست رفته آمریکا، اما اتاقش همونطور نگه داشته شده که بود... اگه شد و سر زدین به سی‌دی‌هاش... اگه دیدین یه سی‌دی هست که روش با ماژیک آبی نوشته شده "Bad Girl ;-)" یه عکس ازش بگیرین و بفرستین برام... خودم یادم رفت... :-)
هشت-نه سال پیش به این نتیجه رسیدم که اون رابطه معیوبه... بیماره... فکر میکردم مشکل از دوست پسر بنده خداست.... چقدر خوندم و با مشاورهای مختلف حرف زدم تا ببینم درد از کجاست و درمان از کجا... که دیدم به! این نگار ماجراست که "متفاوت" ئه... که دیگرآزاره...
سعی کردم رابطه رو اصلاح کنم. کنترل کنم. تنهایی. نشد. رابطه رو قطع کردم. تنهایی. 
و او؟ خرد شد. له شد. افسرده شد.... 
و تمام این سالها، از قرار هنوز موهایم رو نگه داشته بود... هنوز دلش که میگرفت موهایم رو دست میگرفته، بو میکرده و ناسزا میگفته... و فانتزی برگشتن نگارش رو داشته...
کم نیست. فکر کن. ده سال آزگار...
و من؟! فارغ از او، رابطه‌ها داشته ام و دارم... مردان مختف به زندگی من آمدند و رفتند... بی‌دی‌اس‌ام پررنگ و پررنگتر شد در زندگیم... و من چرخان و شادان... فانتزی آزار حرمسرایی از مردان داشته و دارم...
اما نه. عذاب وجدان داشتم. زیاد. آن خاطره اولین نفر زندگیم که خرد شد... له شد... و هیچوقت خودم رو نبخشیدم... و نام اون که گاهی در عاشقانه‌ترین لحظات زندگی به اشتباه میامد بر زبانم... انگار ته ته ذهنم به من و پارتنرهای دیگر زندگیم هشدار میداد که آهای رفقا... یار دیرین را یادتان هست؟

و هفته پیش تازه بعد از این همه سال برایش گفتم که چه خوانده ام و چه دیده‌ام و چه کرده‌ام... اینبار "نگار" که نه، "ارباب نگار"، معذرت خواست. چه سنگین بود، اما معذرت خواست... چشمهایش گرد شده بود: «آرام شده‌ای نگار! معذرت میخواهی! "چشم" میگویی!» گفت: «من دلم برای آن نگار تند و تیز، آن نگار ترش و شیرین تنگ شده...» بازویش را آورد جلو گاز بگیرم... محکم گاز گرفتم... محکمتر از محکم.... انگار تمام دردهای زندگی گذشته از دندانهایم بیرون ریختند... چه نیاز داشتم به اون گاز کذا.............
وقتی از "بی‌دی‌اس‌ام" براش گفتم، ترسید. هیچ نگفت، اما اینقدر میشناسمش که ترس چشمانش را بخوانم... حتی بعد از این همه سال...
فردایش مسیج زد:
"About the bdsm, I'll do anything that pleases u"
و من، مبهوت... خیره شده به صفحه موبایل... این پسرک حتی ادبیات این نوع رابطه رو استفاده میکنه... 
گفتم: "You're crazy! And  you don't know what you are talking about."
گفت: "I know. I'm talking about pleasing my partner"

و من؟ لبخندی از سر بخشش... ارباب نگار، بعد از سالها، خودش رو بخشیده :-)

وه که تو در لبخند من زندانی شده‌ای... سالهاست... که این قفل بر تو، به دو کار میاید. یا که به رقص آ و لبخند بنشان بر لبانم، بیشتر و شادتر... و یا که اسلحه‌ای بساز... خودت رو بکش. در من.
I have to have mercy on you, baby....
و من، ارباب نگار، یک ایرانی هستم که مدتهاست انگلیسی خواب میبیند...

هشت.

...
and me, I'm up here waiting
for the miracle... 
for the miracle to come.

دومین لیوان شیر تموم شده... پسرک زیر پاهام خوابش برده... به گمونم وقت خواب من هم نزدیکه. خداحافظ دنیا.

پینوشت: بله! من با دوست پسر ده سال پیشم، انگلیسی چت میکنم! اینطور خارج‌نشینی هستم من!!! 
پینوشت دو: در ساعت 2:48 صبح.

۱۳۹۱ مهر ۲۰, پنجشنبه

روزانه‌های عادی سخت

1.
شب بود... هر دو خسته... بعد یک روز شلوغ... اما با دغدغه های ذهنی که هردو سکوت رو برای آروم کردنشون انتخاب کرده بودیم...
شب. تخت. تاریکی...
من و سر نازنین یاری که روی سینه هام آروم گرفته بود. اون و چشمهای بازی که به تاریکی خیره شده بود.
تو بغلم بود... با موهاش بازی میکردم... بهم گفت «فیلم مستر و میسیز اسمیت رو دیدی؟»
- «ندیدم. اما ماجراش رو میدونم و تریلرش رو دیدم...»
- «همون که آنجلینا جولی توشه...»
- «آره... و برد پیت. دیدم... میدونم موضوعش رو... خب؟»
- «هیچی... گاهی فکر میکنم با میسیز اسمیت زندگی میکنم. اونها تو صبحش با هم بودند و همه چی خیلی خوب بود. اما زندگی شبشون یه دنیایه کاملاً جدا و متفاوت بود...»

بهش گفتم «می‌دونی؟ یه مدته یه چیزی راه انداختیم به اسم صندلی داغ... هفته پیش نوبت من بود... "هر کسی" ازم میتونست سؤال بپرسه و من به "هر کسی" سعی میکردم کامل جواب بدم... و همش داشتم فکر میکردم... چقدر جای تو خالیه... چقدر تو باید بپرسی و نمیپرسی...»
محکمتر بغالم کرد و سرش رو روی سینه هام فشار داد...

گفتم «خودت بهتر میدونی که آدم از ندونسته هاشه که بیشتر از هر چیزی میترسه...» محکمتر بغلش کردم: «ازم سؤال کن مهربون...»
محکمتر فشارم داد... گفت «میدونم... درست میگی... باید بپرسم... می‌پرسم... بالاخره جرئت میکنم و میپرسم...»

گفتم: «تا یک جایی رو من باید توضیح می‌دادم که دادم... از یه جایی به بعد نازنین یار، این تویی که باید بپرسی...»
سرش رو روی سینه‌ام بیشتر فشار داد...
تو تاریکی شب میدیدم که چشمهاش با اون مزه های بلندش هنوز بازه...
داشت فکر میکرد... با فکرها و با سؤالهای بیجواب.... اونقدر خودش رو خسته کرد تا بالاخره خوابش برد...
روی سینه‌هام...
تکیه بر من...
تکیه بر باد...
و من فکر میکردم حرف زدن درباره سادومازوخیسم بدون الفاظ خاص این دنیای "خاص" چقدر راحتتر و چقدر سختتره...
از بازی خوشم میاد! از بازی ذهنی خوشم میاد... حتی اگه اینقدر طول بکشه... حتی اگه اینقدر هر دو خسته شیم... من نه می‌تونم و نه بلدم و نه می‌خوام جواب به سؤالی که پرسیده نشده بدم! همیشه یاد گرفتم که اینطور معلمی باشم!
اگه من میخوام تو روابطم پایدار باشم و متعادل... اگه من میخوام که اون من رو همونطور که هستم قبول کنه، همونقدر که سادیست هستم قبول کنه... تا بتونیم رابطه‌ی مقبول جفتمون بسازیم... باید زمان بدم! باید به خودم و اون، هر دو، زمان بدم...
شش ماه سر و کله زدن با یه آدم باهوش اما به قول خودش "عادی" رو گذروندم... شش ماه تجربه با یه آدم "متفاوت" رو گذروند و زیادتر از "عادی" هم اذیت شد... شش ماه شلوووووغ شلوووووغ رو گذروندیم که کمتر به "خودمون" وقت می‌داد این زندگی روزمره لعنتی... 
آره! حق دارم و حق داره که زمان بدم...

مستر و میسیز اسمیت داستان ما، روزی روزگاری بالاخره رابطه خودشون رو اونجور که هر دوشون رو خوش بیاد، میسازند... من مطمئنم! جفتشون رو خوب میشناسم و به جفتشون ایمان دارم. فقط یک کم زمان میخوان...

*

2. 
امروز میخواستم وسایم رو بکشم بیرون. حداقل نگاهشون کنم.
خیلی جلوی خودم رو گرفتم. زیاد.
و فکر کردم به فانتزی های خودم....
سرگرم کردن خودم کاری نداره خوشبختانه!

*

3. 
تو دانشگاه راه میرفتم. یهو دیدم رو زمین محوطه دانشگاه تبلیغ bdsm کردن! با گچ نوشته بودن lets change "..." to OWK! (جای سه نقطه اسم دانشگاه بود) جالبه... او.دبلیو.کی بین آمریکایی ها شناخته شده نیست... اگه لوگوی بی‌دی‌اس‌ام رو کنارش نکشیده بودن و اسم انجمنشون که "متفاوت"های دانشگاهن (شامل گی و ترنس و لزبین و سادومازوخیست) زیرش نبود حتی حدس نمیزدم که ربط داره... به گمونم میخواستن فقط اونهایی که تو باغند رو جذب کنند... او.دبلیو.کی که بچه های اروپاییمون رو جذب میکنه... لوگو رو هم که همه میشناسند...
رفتم کنار و تکیه دادم به دیوار و دید میزدم که عکس العمل آدمها چیه... 
خیییییلی جالب بود!
اکثراً یا حواسشون نبود و رد میشدن و یا میخوندن و هیچ ایده ایه نداشتن... اما هر از گاهی یکی رد میشد و میدید و یهو سرش رو میاورد بالا و با تعجب و یه جور خجالت دور و برش رو دید میزد و تند میکرد و میرفت...این حرکت شگفت زده شدن و دور  بر رو از ناباوری نگاه کردن خیلی جالب بود! کلی ریز ریز میخندیدم...
بعد یه کم وقت دیدم که به! فقط من نیستم که دارم دید میزنم! دو سه نفر دیگه هم مثل من اینطرف و اونطرف وایساده بودن و مثلاً حواسشون پی کار خودشون بود اما عملاً داشتن ملت رو ورانداز میکردن! چشمم تو چشم یکیشون افتاد، یه لبخندی زدم و من هم... دِ در رو!!!
وقتی تند کرده بودم سمت دانشکده، تو دلم به خودم گفتم تو دیگه چرا؟!
خودم رو با اینکه پسره، بچه بود و من هم وجهه اجتماعی دارم و اینها آروم کردم و فراموش... واقعاً که!