۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

Masochism Tango (The Addams Family)

عشق اگر خودآزار و دیگرآزار نباشه، پس چی باشه؟!!!

زیبا...

I ache for the touch of your lips, dear,
But much more for the touch of your whips, dear.
You can raise welts
Like nobody else,
As we dance to the masochism tango.
من تمنای لمس لبانت را دارم، عزیزم،
اما بیش از آن، لمس تازیانه‌هایت را می‌خواهم، عزیزم.
تو شلاقهایت را به اهتزاز درمی‌آوری،
بی‌همتا،
هنگامی که ما تانگوی خودآزار را میرقصیم.

Say our love be a flame, not an ember,
Say it's me that you want to dismember.
Blacken my eye,
Set fire to my tie,
As we dance to the masochism tango.
بگو که عشق ما شعله خواهد ماند و نه یک اخگر نیمسوز
بگو که این منم که میخواهی پاره پاره کنی
که چشمهانم را به سیاهی بکشانی 
که آتش بر جانم نهی 
هنگامی که ما تانگوی خودآزار را میرقصیم.

At your command
Before you here I stand,
My heart is in my hand. ecch!
It's here that I must be.
My heart entreats,
Just hear those savage beats,
And go put on your cleats
And come and trample me.
Your heart is hard as stone or mahogany,
That's why I'm in such exquisite agony.
به فرمان تو
روبه‌روی تو ایستاده‌ام،
قلب من در دستانم است. اوووق!
هرچند این جاییست که باید باشم.
قلب من به عجز می‌آید.
تا حس کند آن ضربات وحشی‌ات را
برو آن مهمیزها را به پا کن
و بیا و مرا لگدمال کن.
قلب تو مانند سنگ است یا چوب ماهون، سخت،
و این عذاب من، والا، از توست.

My soul is on fire,
It's aflame with desire,
Which is why I perspire
When we tango.
روح من در آتش است،
شعله‌ور در طلب،
که منم عرق‌ریزان،
وقتی ما تانگو میرقصیم.
You caught my nose
In your left castanet, love,
I can feel the pain yet, love,
Ev'ry time I hear drums.
And I envy the rose
That you held in your teeth, love,
With the thorns underneath, love,
Sticking into your gums.
تو مرا به زنجیر کشیده‌ای
در میان نوای سازت، عشق من
و من هنوز درد را احساس میکنم، عشق من
هربار که صطب‌آهنگ تو را میشنوم.
و من رشک میبرم به آن گل رز 
که تو درمیان دندانهایت نگاه داشته‌ای، عشق من
که با با خارهای زیرنش، عشق من،
به دهانت بوسه زده.
Your eyes cast a spell that bewitches.
The last time I needed twenty stitches
To sew up the gash
That you made with your lash,
As we danced to the masochism tango.
چشمان تو جادو و سحر میکنند.
که آخرین بار مرهم ها نیاز داشتم،
برای آرام کردن رد زخم،
که تو با مژگانت بر صورتم نهادی،
هنگامی که ما تانگوی خودآزار را میرقصیم.

Bash in my brain,
And make me scream with pain,
Then kick me once again,
And say we'll never part.
I know too well
I'm underneath your spell,
So, darling, if you smell
Something burning, it's my heart.
Excuse me!
ذهن من گنگ شده است،
و با درد نعره میزند،
پس مرا بار دیگر ضربه بزن،
و بگو هیچگاه جدا نخواهیم شد.
من خیلی خوب میدانم،
من خیلی خوب میشناسم آن جادوی تو را،
پس عزیز من اگر حس کردی که شامه‌ات آزرده شد،
آن بوی سوختن قلب من است،
عذرم را بپذیر.

Take your cigarette from its holder,
And burn your initials in my shoulder.
Fracture my spine,
And swear that you're mine,
As we dance to the masochism tango.
سیگارت را از جاسیگاری بردار،
و اصولت را بر شانه‌های من بسوزان،
مهره‌های پشت من را از هم بپاش،
و سوگند بخور که برای منی،
هنگامی که ما تانگوی خودآزار را میرقصیم.



*ترجمه لعت به لغت نبود... ترجمه از خودم. 

و چون حرف از سوزاندن و سیگار شد... این ترانه رو هم اضافه میکنم:


۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه

تو! خود من!

دیالوگ:
- نگار یه چیزی می خوام بگم که زیاد به من مربوط نیست ها... ولی اگه اون طرفت همچین حسهایی [مربوط به بی‌دی‌اس‌ام] رو نداره، نامردی نیست بیدارش کنی؟

جواب کوتاه:
- نه!

جواب بلند:
- روش کار نمی کنم. به قول "طرفـ"ـم، من کسی رو manipulate نمی کنم.
اما این معنیش هم این نیست که قراره دورو باشم. یا به عبارتی صادق نباشم. بی‌دی‌اس‌ام توی ذات منه. تو گوشت و پوست و استخون و مهمتر از همه، تو روحمه... من بخوام یا نخوام، روحیه غالب و دیگرآزار دارم... نیاز به لوس شدن و پرستیده شدن دارم. از وابسته کردن دیگران به خودم و بعدش آزار دادنشون لذت میبرم... این تو ارتباطهای شخصی‌ام از همون لحظه اول تابلوئه... و طرف من هم میفهمه... یعنی هرکسی که تاحالا باهاش رابطه درست کرده‌ام این رو می فهمه... میگم که، دوروئی ندارم.
حالا در چنین موقعیتی، وقت شروع یه رابطه، دوتا انتخاب دارم: یک. خودم رو تغییر بدم، به عبارتی خودم رو سرکوب کنم. چیزی که همیشه دیگران رو ازش منع کردم... بدیش اینه که یک هفته، دو هفته، یک ماه، دو ماه شدنیه... اما این حس چه بخوام و چه بخوام در طولانی مدت سرکوب شدنی نیست! آخرش یه جا بالا می زنه... پرخاشگری، شلختگی، بی تحملی و بی صبری... و در ابعاد فیزیکی، ارضای ناقص جنسی... و اینها کمشه که دارم ذکر می کنم. من می دونم چیه که داره آزارم می ده و مدام سعی می کنم بخشی از وجودم رو نادیده بگیرم و اون هم میفهمه که یه جای کار ایراد داره، اما نمی فهمه کجا... و اگه شانس بیارم و این رابطه طولانی مدت بشه و وسطش از هم نپاشه، حداقلش اینه که یک تعلیق همیشگی و آزاردهنده همراه هر دو نفر خواهد بود...
دو. اینکه راستش رو بگم. کلاً راستگویی رو می پسندم! بله. سخته. خیلی هم سخته! کیه که ندونه؟!!! اما عمیقاً اعتقاد دارم که الزامیه. حالا نمیگم همون اول کار برم صاف تو صورت طرفم بگم «می دونی یا نه؟ می خوام با شلاق سیاهت کنم!!!!!» اما باید با سیاست و آروم آروم و خیلی خیلی منطقی طرفم با من، و با همه من، با تمام ابعاد وجودی من آشنا بشه! در مورد خاص من، حتی اینقدر تحمل نداشتم که نگم چیزی هست که ازش پنهانه!!! بهش گفتم چیزی هست که برام مهمه. خیلی مهم. اما وقت بده که به وقتش بهت بگم... شاید حتی هیچوقت بهت نگم...
اما تو همین مدت کوتاهی که با هم بودیم، عمیقاً من رو لوس می کنه و لذتم رو درک می کنه و از این لذت بیشتر لذت میبره... تو پست قبلی هم گفتم. مردم مریض که نیستن که! وقتی ببینن دارن با کوچکترین چیزها، بهت لذت میدن و تو هم قدرش رو خوب میدونی، مگه آزار دارند که بیشتر مایه نذارن؟؟ و اینها هم اولین قدمهای یه رابطه اس‌ام ئه از دید من: از اینکه کارهای خونه رو کلی کمکم می کنه (تر و تمیز کردن خونه، ظرف شستن، غذا پختن، خرید کردن و غیره) بگیر تا ماساژ و در آغوش کشیدنهای گاه به گاه و "پرستش" همیشگی...
و اینکه باید طوری قدم برداشت که طرفت فکر کنه خودش داره قدمهارو انتخاب می کنه...

یه مثال دیگه:
من همیشه گشنه ام!!! کم می خورم، اما ورد زبونم همیشه اینه که گشنمه. یه شب دوست مورد نظر رو گاز گرفتم!!! در راستای اینکه گشنمه و اینها، گاز گرفتمش! خیلی ملایم، که قدم اول بود... چشمهاش گرد شد. انتظارش رو نداشت مسلماً. دو سه روز بعد، باز بحث گشنگی من بود و بحث به اینجا کشید که یعنی می‌خوای گاز بگیری؟ ناز کردم اینبار (شیطنت زنانه! >:) ) «نـــــه! حیفی!» شبش خودش ازم خواست که گاز بگیرمش! کمی محکمتر، اما باز هم نرم اقدام کردم، اما فکر می کنم گاز گرفتن بخشی از رابطه ما شده باشه و به تدریج بتونم شدت گاز گرفتن رو هم زیاد کنم. هم اون براش جالبه و هم من "نیاز" دارم... نیازی که خیلی طبیعی برطرف میشه... چرا نشه؟!
موازی این ماجرا علاقه‌ام به چنگ گرفتن و ناخن رو تو پوست فرو کردن رو هم نشونش دادم... دوست مشترک و نزدیکی داریم که سنگین سیگار میکشه. شرطیشون کردم که وقتی جلوی من بکشه، آنچنان چنگ میگیرم که جاش حداقل تا سه هفته بدجور زخمه... الان بازوهای این رفیق شفیق تیکه تیکه زخمه!!! دوست پسر من هم که خنگ نیست که! هم علاقه‌ام رو میفهمه/میبینه، هم حس حسادت مردانه‌اش روزی روزگاری گل می کنه (امیدوارم) تا بتونم این محبت رو سر خودش خالی کنم...!

همه اینها به کنار، دوستش دارم!
بی‌دی‌اس‌ام باشه یا نباشه، دوستش دارم!
مهم اینه که هردومون هر روز بیشتر از دیروز برای پایدار موندن این رابطه تلاش کنیم! از دید من بزرگترین دلیل برای ایجاد رابطه دونفره، برقراری آرامش برای طرفینه. روحی، ذهنی، جسمی. و چه آرامشی از این بالاتر که تو، خودت باشی و با همه خودت بودن، درک بشی؟ و چه لذتی بالاتر که برای چنین کسی، از دل مایه بذاری؟ حتی اگه سادیست باشی؟

۱۳۹۱ فروردین ۲۹, سه‌شنبه

جرقه‌هایی از زندگی واقعی...

آموزش دادن کار آسونی نیست. بخصوص وقتی تو رابطه‌ای باشی که طرفت ندونه اس‌ام چیه مثلاً!
یکی از آموزشهای مقدماتی و صد البته لذتبخش اینه که یاد بدی ماساژت بدن!!! کامل. با استفاده از تمامی قابلیتهای دستها، انگشتها، لبها و زبان.

ولی باید یادت باشه که حتی تو چیزی به این سادگی غرور طرفت رو نشکنی. اس‌ام، اگه به شکوندن غرور هم منجر بشه، تو مرحله آموزش نباید باشه! منظورم اینه که تو به عنوان یه سادیست اگه قراره غرور کسی رو هم در حین یک رابطه سادومازوخیسم بشکونی،باید با یک آگاهی واقعی و دوجانبه همراه باشه. نه اینکه نقطه ضعفهای طرفت، یا بلد نبودنهای طرفت رو تو سرش بزنی و اعتماد به نفسش رو ازش بگیری... چیزی که مستحقش نیست...
خلاصه که حس نکنه داری تو سرش می زنی که بلد نیست. و به نوعی انگیزه‌اش رو از تلاش مضاعف از بین ببری.... برعکس باید لذت بردنت رو عمیقاً نشونش بدی که بیشتر و بیشتر و بیشتر برای تو تلاش کنه... برای شاد کردنت، برای به اوج رسوندنت در هر زمینه ای که از دستش برمی‌آد تلاش کنه... 
باید لذت بردنت رو نشونش بدی... 
و یکی از ساده ترین و مؤثرترین این راه مثلاً در زمینه خاص ماساژ اینه که خودت یه ماساژ اساسی طرفت رو بدی! و در فواصل نامنظم (که بهشون عادت نکنه و همیشه تازه و غیرقابل پیشبینی باشی)، برای یادآوری بهش این ماساژهای ناگهانی رو تکرار کنی... (بله! میسترس هم ماساژ می ده! تو اگه خودت بلد نباشی چیکار کنی، چه جوری می خوای انتظار یه خوبش رو از طرفت داشته باشی؟ و در کنارش، این می تونه یکی از شیوه هایی باشه که معبود بودنت رو به رخش بکشی... توانایی هات رو که از سرانگشتهات می ریزه...) 
خلاصه که معجزه می کنه. طرفت آنقدر مدهوش انگشتهای تو می شه که دفعات بعد سعی می کنه تک تک اون حرکات رو به یاد بسپاره و کم کمش برات تکرار کنه... 

خلاصه که این هم از درس ماساژ 101!!!

مسلمه که اینقدر که مکانیکی توضیح می دم نخواهد بود... یک رابطه است، و رابطه بی محبت نمی شه... اون محبتی که تو به پای یارت صرف می کنی و اون عشقی که اون به پای تو میریزه... تعادلی می سازه که شما دوتارو با هم به اوج میرسونه... اکه من اینجوری توضیح می دم، در حد همون الفبای جزئیاتیه که رابطه رو خیلی قویتر می کنه، اگه آدم در جریانشون باشه...

منظور عرضم اینه که تشکر کنید که دارم جزئیات یک رابطه مشترک (که به نظرم حداقل معیارهای سلامت نسبی رو هم داره) رو در اختیارتون می ذارم!!! اینجوری ها! :))

پینوشت: 
یکی از سختترین فعالیتهای زندگیم، اینه که به عزیزی که چیزی از اس‌ام نمی دونه، بگم از دادن اورال سکس متنفرم، درحالی که عاشق دریافتشم و انتظارش رو هم دارم!!! یعنی پررووووو! :)) 
و خب، این هم بخشی از آموزش حساب می کنم و وظیفه دارم که همون اول کار بگم دیگه! سخته خووو!


۱۳۹۱ فروردین ۱, سه‌شنبه

غوغا کنم تا مبارک باشد این عید...

چی می‌بینید در این شعر؟ غیر از سادومازوخیسم ناب؟ و البته زیبا؟
هدیه نوروزی نگار به شما، شعر (نامه) زیبای سیمین بهبهانی و جواب ابراهیم صهبا به او...

"یارب مرا یاری بده، تا خوب آزارش دهم
هجرش دهم ، زجرش دهم، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم، ازغصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود، گویم بکاهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من، فارغ شد از سودای من
منزل کنم در کوی او، باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم، جادوی خود گریان کنم
با گونه گون سوگندها، بار دگر یارش کنم
چون یار شد بار دگر، کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم"

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی

"یارت شوم، یارت شوم، هر چند آزارم کنی
نازت کشم نازت کشم، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود، ور بازخوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم، هر عشوه در کارم کنی
من طایر پربسته ام، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی، روز دگر جانم دهی
کامم دهی کامم دهی  الطاف بسیارم کنی"

جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا

"گفتی شفا بخشم ترا، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای، ترسم که بیدارت کنم"

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی

"دیگر اگر عریان شوی، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلطان شوی، دیگر نمی خواهم ترا
گر باز هم یارم شوی، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی، دیگر نمی خواهم ترا
گر محرم رازم شوی، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی، دیگر نمی خواهم ترا
گر بازگردی از خطا، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بیوفا، دیگر نمی خواهم ترا"

البته در مقیاس بی‌دی‌اس‌ام که حساب کنی، این جواب آخر زده تو خاکی...
به غووووووغا می کشم زندگی را. باشد که شاد باشیم. با خود واقعی خودمان...

۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه

یک عاشقانه آرام... مواج... وحشی


فوووووووووووق العاده است این آهنگ: Love Story 

LOVE STORY by MIGRAIN
"Sunglasses
Cherry lipstick style
Perfumes and roses
A smell that stays a while

First glances
And she takes your breath away
Soon you find out
You're in love with this girl

Sparkly diamonds
Every time she smiles
Colors of rainbow
In her magical eyes

She makes you walk all her lines
Makes you talk all she winds
Makes you tick, tack, stop
Shes got the devil inside
But you're in love with this girl

She starts dancing
And she shines just like a star
All her motions
Makes you feel alive
She moves tender
You just stand and stare
She makes you wonder
If you're in love with this girl

She gives you feelings
that all makes you doubt
you can't leave her
she turned you inside out

and she's still there when she leaves
It's more confusing than it seems
She's in your mind in your dreams
Gives your thoughts romantic themes

Makes you dizzy
Makes you fall
Makes you feel short when you're tall
Makes you tick, tack, stop
She's got the devil inside
But you're in love with this girl"

ترجمه‌اش از خودمه... لغت به لغت نیست و فقط حسم رو منتقل کردم...

داستان عشق

"عینک آفتابی...
ماتیک با طعم گیلاس...
عطرش و گلهای رز
بویی که می‌ماند

نگاه‌های اول...
و نفسی که او از تو می‌رباید
به‌زودی خواهی فهمید...
تو عاشق این دختر شده‌ای

الماسهایند که می‌درخشند
هربار که لبانش به لبخند باز می‌شود
رنگهای رنگین‌کمانند
که در چشمهای جادوئی او مواجند

تو راهی می روی که او برایت گسترده است
سخنی می گویی که او برایت خواسته است
تو به ساز او می‌رقصی
او شیطانی درخود دارد
اما تو عاشق این دختر شده‌ای

او شروع می‌کند به رقص
و چون ستاره‌ای می‌درخشد
و هر حرکتش
به تو زندگی می‌بخشد
او آرام می‌خرامد
و تو فقط ایستاده و خیره شده‌ای
و می‌اندیشی که
آیا تو عاشق این دختر شده ای؟

او تو را آنچان مدهوش کرده
که شک داری
بتوانی جدایی از او را تاب بیاوری
او تو را از خود بیخود کرده است

و او هنوز آنجاست وقتی ترکت می کند
وادی حیرت است این دنیا
او هنوز در ذهن تو، در رؤیای توست
و به اندیشه‌هایت رگه‌های عاشقانه می‌پاشد

و او تورا مجنون خود می‌کند
تو را به سقوط سوق می‌دهد
تو را به فرش می‌کشاند از عرشت
به ساز خود می‌رقصاندت
او شیطانی درخود دارد
اما تو عاشق این دختر شده‌ای"

یعنی خوووووبه... مجنون کردن... مدهوش کردن... به وادی حیرت کشاندن رو دوست دارم... با چشم و با بو و با خرامیدن... مهمتر از همه... با انتظار...
پینوشت: این یادداشتهای آخرم زیادی عاشقانه شده اند. معنی‌اش زیادی عاشقانه شدن خودم نیست... من و زندگی‌ام، هردو لااقل از دید خودم، همونی هستند که بودند... فقط تو این دنیای وحشی که روز به روز انسانیت آدمها به وحشیگری متمایل می شه... دوست دارم همچنان حرف متفاوت بزنم. اگر روزی روزگاری بی‌دی‌اس‌ام به تنهایی متفاوت بود، امروز عشق و دوست داشتن به نظر متفاوت می‌آد...  و کی گفته که بی‌دی‌اس‌ام از عشق جداست؟ به تور کشیدن و مهمتر از اون، نگه داشتن برده در تور، با یک نگاه، دو کلمه حرف، یک لبخند، عین محبت، عین بی‌دی‌اس‌ام ئه...