۱۳۹۳ تیر ۲۳, دوشنبه

A boy... like a toy...

درهم‌نویس‌هایی از خودبزرگ‌بین اعظم:

ناله میکنه... درد داره...
ولی من اونجا نیستم. ذهنم اونجا نیست. دارم فکر میکنم که ملت خیلی بیشعورند... 
سنگینتر میزنم. محکم تر... بیشتر...
ذهنم اونجا نیست... میدونم کارم درست نیست. خیانته به خودم و به اون. همیشه میزنم تا آروم شم. تا آروم شیم. اینبار اما میزنم تا ذهنم فرار کنه... بیشتر... محکمتر... فرار میکنه... بیشتر... محکمتر...
اشکهاش ذهنم رو از ایران میاره به آمریکا.وسط نافش. نسبت به اشک حساسم. ارگاسم سادیسمم به دیدن اشکه انگار... آرومم میکنه. آرومش میکنم. آروم که شدیم، فیسبوکم رو محدود میکنم. به همه. به همۀ همه.
*
اعصابم خرابه. دوست نزدیکم اسباب‌کشی داره. دوستی که اتفاقی و غیراتفاقی در جریان تمام روابط رسمی من از وقتی به آمریکا اومدم قرار گرفته. رسمی به معنای دوست پسر! روابط "دوستان با مزایا" و روابط بی‌دی‌اس‌امی، را رسمی نمیکنم... دوستی که در اوج بی‌ربطیمون به هم، گوش خوبی هم هست. برای منی که خودم یه پا سنگ‌صبورم، یک انگیزه خوب برای ادامه دادن...
برای اسبابکشی کمک میکنم. ولی انگار از کمک بیشتره. از درونم دارم انرژی میذارم... باز انگار فرار میکنم... با زبون روزه. بی‌اینکه کسی بدونه... روزه‌ای که انگار فقط از خودم برمیاد به این حال و احوال!!!
زیر آفتاب کار میکنم. عرق میریزم، تاپم رو دوره سینه‌هایم گره میزنم و شلوارکم رو بالاتر میزنم. برای فرار از فکر کردن به آفتاب داغ و کار کردن پناه میبرم. جواب میده. زیاد. 
اسباب کشی که تموم میشه، من میمونم، تنهایی بعد از رفتن دوستهام و پاهایی که سوخته اند و کبود شده‌اند و دستهایی که زخمند. 
به بدنم ظلم کرده‌ام تا دهنم استراحت کنه.
نه اینقدر سکسی و ریلکس، ولی در این حد و جدود پوشیده بودم...
*
دست و پاهاش رو بستم.
دستها رو جمع کردم پشتش. پاها هم از زانو خم کردم و بستم به دستها. کش اومده بود کامل! و همه رو با زنجیر به هم و دور گردنش بستم. "قورباغه معلول"... لبخند زدم... خاطرات شیرین زنده شدند... از شدت شلاقهایی که خورده بود، کم‌خوابی، گرسنگی و تشنگی و دردهایی که کشیده بود به بیحالی نزدیک شده بود. خوابش می‌اومد. اونقدر که در عین شدت درد، خوابید... خودم هم خوابم میومد. زیاد. نخوابیدم. نشستم تا خوابم نبره. مسئول بودم. مسئول هستم. خوابش برد. با دستهایی که به تدریج کبود میشد. کتاب شعر دستم بود و میخوندم و چشمهام به دستهاش بود. مراقب بودم که به مرزها نزدیک نشه. خوابم میومد. کلمات شعرها بیدار نگهم میداشتن. کبودی های قبل رو از بعد تفکیک میکردم. خسته بودم. خوابم میومد. کبودیها داشت بیشتر میشد. 
بیدارش کردم. دستها و پاهایش رو باز کردم. خواب رفته بود. خودش هم نمیفهمید چه اتفاقی میفته. خواب بود. خواب خواب. تو خواب و بیداری بهش برای مچها و بازوها و زانوها ورزش دادم. مسئول بودم. انجام داد. آزادش کردم. باز، خوابید. 
بعد، هیچی از اینها رو یادش نمیومد. توی گزارشش ننوشت. مدهوش خواب بود.
خیالم راحت شد. خوابیدم.
کتاب شعری که در دست داشتم، شعرهایی از زندانیان آمریکا بود.
در خواب، زندانیانی را دیدم که در دهه بیست یا سی زندگیشان دستگیر شده بودند و حکمهای بیست تا سی سال زندان داشتند. همه، زنجیر داشتند. همه کبود بودند. من لبخند داشتم. در خواب، مسئول نبودم. سادیسم رشد کرد و بزرگ و بزرگتر شد و خواب، تیره و تیره‌تر...
*
ذهنش تو دستمه. کلی توانایی داره. ذهنش تو دستمه. خودش هم مثل موم تو دستمه. ذهنش تو دستمه. میتونم بکشمش. ذهنش تو دستمه. ترسناکه. ذهنش تو دستمه. لب مرز حرکتش میدم، مثل یک عروسک خیمه‌شب‌بازی. ذهنش تو دستمه. برش میگردونم....
*
غذا پختم، سنگین. عالی.
میگه بهم نمیاد. میگم چی بهم میاد؟ میگه دستور دادن و شلاق زدن. 
ناامید میشم، و لبخند میزنم.
زندگی من، عادی نیست. هرچقدر هم که بخوام عادی باشه.
*
ناخونهام رو میگیرم. از ته میگیرم. شکنجه موردعلاقه‌ام کندن پوست ساب یا اسلیو با ناخن ئه. با وسواس ناخنهام رو میگیرم. از ته. یک خودآزاری سادیستیک...
زنها وقتی از خودشون و دنیاشون خسته‌اند، یه بلایی سر موهاشون میارن. کوتاه میکنند از ته، یا رنگ میکنند. افشون و وحشی میکنند یا.... یا میبندنش و قهر میکنند. یه زن سادیست، وقتی از سادیسم خسته است، ابزار خودش رو از ریشه میبره. ناخنش رو... ارتباطاتش رو... زبونش رو...
رژیم گرفتم. رژیم ناخن. رژیم ارتباطات. رژیم حرف زدن. 
*
میگه آمریکایی‌ام.
یادم میاد دیشب اول با ایرانیها دعوام شد سر ماجراهای غزه، که من رو موافق جمهوری اسلامی میدونستن چون از رنجی که غزه میبره نوشتم و گفتم و اطلاع رسانی کردم. به رسم معمول. که رنج که میبینم، نمیتونم ساکت بشینم. و بعد با دوستهای اسرائیلی‌ام بحثم شد وقتی شروع کردیم از تاریخ اون سرزمین با هم حرف زدن...
به هرحال، "دوستهایی"، دیگه دوستی من رو نمیخوان! حذفم کردن!
لبخند میزنم. دنیا مسخره‌تر از تفکرات منه!
از دید مردمان، من یک کوله به دوشم که دیگه نه از دید مردمان سرزمین اولم، ایرانی‌ام و نه از دید مردمان سرزمین دومم، آمریکایی... شاید در بهترین حالت، یک ملغمه دردناکم و بس...
چه باک. از خودم راضی ام. 
نچ.
هرکی هرچی میگه، کشک! من یک ایرانی‌ مهاجرم، با دو سرزمین.
*
کمکش میکنم که بیاد اینجا. میسترس نیستم. رفیقم. لحنم و نوع برخوردم شاید میسترس باشه، اما نیستم. رفیقم. به تصاحب یک آدم از راه دور اعتقادی ندارم. و بی هوا، تو شرایطی که لازم دارم و انتظارش رو هم ندارم، بهم کمک میکنه. کمکی که واقعا نیاز دارم. به خدا اعتقاد دارم. به خدای خودم. و فکر میکنم آسمون دهن باز کرده و کمک برای من فرستاده. چرا؟ نمیدونم.
*
*
همخونه‌ایم مهمون داره. مهمونش تازه ازدواج کرده. و تاحالا سکس نداشته تو زندگیش. به برده‌ام که میگم، میخنده میگه فقط اگه میدونست چندساعت پیش از اومدنش روی اون مبل که الان نشسته چه خبرها که نبود...
فکر میکنم این خونه چه تضادها که به خودش ندیده و نمیبینه. روزه‌داری که با ویسکی افطار میکنه. بی دین و ایمونی که ساز سنتی میزنه. دخترک باکره‌ای که تمام لباسهای زیرش رو از ویکتوریا سیکرت خریده...
دوستی زنانی سی ساله که هرکدوم منتهای تکبعدی بودن رو درآورده اند!!! نه! خودم رو استثنا میکنم! هرچند فکر کنم اونها هم همین کار رو بکنند!
*
تقریبا با تمام همکلاسیهای دبیرستانم در ارتباطم. از بیست-سی نفر، کمتر از انگستهای یک دست ازدواج پایدار داشته اند. نیمی، طلاق گرفته اند یا دارند میگیرند و یا بدتر از همه، درگیر روابط مشکل دار (اعتیاد، خیانت، خشونت خانگی...) هستند و نیمی هیچوقت ازدواج نکرده اند. خبرهای جدید، خوب نبود. دلم سوخت.
*
داشتم فکر میکردم آمریکا به من یک کلکسیون خصوصی جذاب داده: آشنایی و دوستی با سابها و برده‌هایی از بهترین دانشگاه‌های دنیا! از کمبریج انگلیس بگیر تا هاردوارد و ام‌آی‌تی و کلمبیا و پرینستون و برکلی و استنفورد...
با دوستان عادی‌ام (وانیلا) که به این دانشگاه‌ها رفته اند، دچار مشکلات بنیادی میشوم. وقتی میخواهم اکثرشان را توصیف کنم یک کلمه به ذهنم میرسد و بس: بیشعور! :-)
اشتباه نشود، توهین نمیکنم. ایران هم که بودم، اعتقاد داشتم شعور اجتماعی بچه‌های شریف بسیار بسیار پایینه!!! اینجا که میان، باسوادتر هم که میشن، بدتر میشن انگار! عادی بودن، ننگه برای اکثر این "نخبگان". و این ننگ، از من بپرسی، بیشعوریه و بس.
بعد از این همه سال "خاص" بودن، خوب فهمیده‌ام که همین خاص بودن چقدر راحت بیشعوری میاورد! که چقدر سخته عادی بودن و عادی را درک کردن، وقتی خاص هستی... مرض است دیگر. زیاد دست خود آدم نیست. پیش میاید. بیشعوری. باید از یه آدم عادی، تو دهنی بخوری، تا بفهمی... شاید بفهمی... که بیشعوری دنیا را تکان نمیدهند. عادی بودن تکان میدهد!!!

اوضاع با کلکسیون خصوصی‌ام بهتر است! در جواب بیشعوری، تودهنی میزنم و خالی میشوم. بیشعوری خودم هم زیر سؤال نمیرود :-)
کتاب بیشعوری رو میبندم. فکر کنم زیادی جدی گرفته‌امش.
*
راهنمایی که بودم، به خانه دوستی رفتم و با صحنه‌ای مواجه شدم که برایم "عجیب" بود. هیچ حس دیگری نداشتم... یک دیوار اتاق خوابش پر بود از عروسکهای باربی! سی تا پنجاه تا شاید. با تمام وسایلشان... نه دلم خواست و نه لذت بردم و نه حتی بدم آمد. فقط تعجب کردم. آن موقع ها من سه تا عروسک باربی داشتم فکر کنم. هیچوقت هم بیشتر نشدند...
حالا اما، میدانم چه میخواهم! یک حرمسرا پر از عروسکهایم! پسرکهایم! وسیله نمیخواهند! خودشان "وسیله" اند!
*
حق دارم خودبزرگ‌بین باشم! آدم خوبی ام. خوبی کرده ام. بدی نکرده ام. کمک کرده‌ام. آزار نداده‌ام. ادعا نداشته‌ام. آگاهی داده‌ام. شاد بوده‌ام و شادی رو پخش کرده‌ام. سعی کرده‌ام تأثیرگذار باشم حتی (از خود مسئول‌پنداری‌های احمقانه!). پررنگ بوده‌ام و این رنگ، از خاطرات تیره نمی‌آید. شوخی کرده‌ام بازی کرده‌ام. خوشگذرانده‌ام و گذاشته‌ام دیگران همراهم خوش بگذرانند. خارج از بازی نه بیرحم بودم و نه میتونم باشم. نه کثافت‌کاری کرده‎‌ام و نه میتونم بکنم. نه خیانت کرده‌ام و نه میتونم بکنم. نه دروغ گفته‌ام و نه میتونم بگویم.
آدم خوبی‌ام.
حق دارم گاهی دلم تعریف و تمجید بخواهد!!! دلم بخواهد قدرم دانسته شود و به رویم بیاورند آدمیزادها! و وقتی نیستم، کمبودم حس شود، دلتنگم شوند، نازم را بکشند تا پر رنگ شودم باز... تا انرژی بگذارم باز....

میسترس داستان ما، دلش میخواهد از نقش خانم معلم مقتدر کمی بیاید بیرون، خودش را لوس کند و نازش حسابی خریدار داشته باشد! بخرید نازم را! لازمتان میشود!

۱۳۹۲ دی ۲۹, یکشنبه

بازگشت دوباره... There would be a miracle to come...

یک.

این جماعت خواب... این جماعت بت پرست...
"جماعت خواب! اجتماع خواب زده! جامعه چرتی!"
این اشتیاق زیاد برای دیدن "ارباب نگار"... یا حتی فقط برای دیدن "نگار"... من رو میترسونه! این پرستش کور...  این اشتیاق بی منطق... و این وسط نگاری که از مسئولیت میترسه! از اون کوری، مسئولیت میسازه و از این بت، میترسه... از محدودیت توانی که برای تحمل کردن مسئولیت داره...

دو. 

این بچه که الان زیر پاهام خوابیده دوباره این انرژی رو بهم داد که بنویسم. شاید باید ازش ممنون باشم...
شاید هم ممنون شیر کاکائوی سرد.
شاید هم ممنون لئونارد کوهن.
در ساعت دو صبح.

سه. 

کوهن رو عشقه... عشق...
برده‌ای که این پیرمرد نازنین باشه... ورای کلمه محشر ئه...
"Show me the place, where you want your slave to go
Show me the place, I've forgotten I don't know
Show me the place where my head is bend and low
Show me the place, where you want your slave to go

Show me the place, help me roll away the stone
Show me the place, I can't move this thing alone
Show me the place where the word became a man
Show me the place where the suffering began

The troubles came I saved what I could save
A shred of light, a particle away
But there were chains so I hastened to the hay
There were chains, a lot of chains
Like a spade

Show me the place, where you want your slave to go
Show me the place, I've forgotten I don't know
Show me the place, where you want your slave to go

The troubles came I saved what I could save
A shred of light, a particle away
But there were chains so I hastened to the hay
There were chains so I loved you like a slave

Show me the place
Show me the place
Show me the place

Show me the place, help me roll away the stone
Show me the place, I can't move this thing alone
Show me the place where the word became a man
Show me the place where the suffering began

چهار.

بیشتر از یک ساله که ننوشتم. بعضی پستهای قدیمی برام آزاردهنده اند و برگشتن به این بلاگ رو برام سخت میکرد. اما نگار، ارباب نگار، ته تهش آدم کم آوردن نیست. نگار میجنگه. حتی با خودش...
تو این مدت بزرگتر شدم، خیلی بیشتر از یک سال، بلوغ رو برای چندمین بار تجربه کردم! برای ارباب نگاری که "نتونستن" و "موفق نشدن" معنا نداشت، یک سال سرشار از بالا و پایین شدن زندگی لازم بود شاید... امروز قدر خیلی چیزها رو بیشتر میدونم. خیلی خیلی بیشتر از قبل... قدر آدمهایی که دوستم دارند. قدر آدمهایی که آزارشون دادم و میدم. قدر لحظه های شنگول زندگی. قدر لحظه‌های خواب زندگی...
بیشتر از یک ساله که ننوشتم، اما تو این یک سال اتفاقهای جذابی تو دنیای بی‌دی‌اس‌ام ایران هم افتاده... روزگاری که من شروع کردم به نوشتن، اینجا خونه‌ام بود و به جرئت میتونم بگم میسترس ایرانی، از نوعی که من بپسندم، اگرم بود، خیلی خیلی کم بود... در آستانه سی سالگی دارم دخترکانی رو میبینم که زندگیشون رو و زندگی دیگران رو میگیرن دستشون. جدا از این که در آخرین سال دهه بیست زندگیم، حس پیری بهم دست میده وقتی این جمله‌ها رو مینویسم، اما لذت هم میبرم از دیدن این دخترکان قوی. "قوی". دخترکانی که حضورشون باعث میشه اگه خونه "ارباب نگار"ی هم نباشه، ایرانیها چندان احساس تنهایی نکن :-) ارباب نگار خیلی وقته خسته شده بود از تنهایی.......

و البته که من هنوز یه پست به خودم بدهکارم "چگونه میسترس باشیم"...

پنج.

کامنت آزاد رو دوست دارم "نمیدونم چرا پستای تو اینجوریه . مثل فیلم های استنلی کوبریک . یه برش از یه اتفاق بدون آغاز و پایان . نتیجه گیری هم به عهده خوانندست."

شش.

گیلبرت رو دوست دارم.

هفت. 

شد و بعد چندین سال رفتم ایران. خوب بود. لازم بود. و اولین دوست پسر زندگیم رو دوباره دیدم. شاید بعد از نزدیک به هفت سال. اولین عشق زندگیم. اولین ساب زندگیم.... و بازوی سفیدی که ده سال پیش برای اولین بار گاز گرفته بودم رو دوباره گاز گرفتم... خوب بود. خیلی خوب... این فلاشبک قوی به گذشته، دیوانه کننده بود....
وقتی ده سال پیش بازوهاش رو گاز میگرفتم، هیچ ایده‌ای از بی‌دی‌اس‌ام نداشتم... مدتها طول کشید تا خودم رو راضی کردم که با سرعت اینترنت داغون اون موقع به اندازه یه سی‌دی فیلم فمدام دانلود کنم... اون سی‌دی کذا رو هم پیدا کردم! هنوز جزو وسایلم بود، ایران! جالبه که مامان بابا ندیده‌اندش هنوز! :D کرم درخت هم ادامه داشت و گذاشتم بمونه همونجا... اگه روزی روزگاری رفتین خونه یه خانواده‌ای که دخترشون مدتهاست رفته آمریکا، اما اتاقش همونطور نگه داشته شده که بود... اگه شد و سر زدین به سی‌دی‌هاش... اگه دیدین یه سی‌دی هست که روش با ماژیک آبی نوشته شده "Bad Girl ;-)" یه عکس ازش بگیرین و بفرستین برام... خودم یادم رفت... :-)
هشت-نه سال پیش به این نتیجه رسیدم که اون رابطه معیوبه... بیماره... فکر میکردم مشکل از دوست پسر بنده خداست.... چقدر خوندم و با مشاورهای مختلف حرف زدم تا ببینم درد از کجاست و درمان از کجا... که دیدم به! این نگار ماجراست که "متفاوت" ئه... که دیگرآزاره...
سعی کردم رابطه رو اصلاح کنم. کنترل کنم. تنهایی. نشد. رابطه رو قطع کردم. تنهایی. 
و او؟ خرد شد. له شد. افسرده شد.... 
و تمام این سالها، از قرار هنوز موهایم رو نگه داشته بود... هنوز دلش که میگرفت موهایم رو دست میگرفته، بو میکرده و ناسزا میگفته... و فانتزی برگشتن نگارش رو داشته...
کم نیست. فکر کن. ده سال آزگار...
و من؟! فارغ از او، رابطه‌ها داشته ام و دارم... مردان مختف به زندگی من آمدند و رفتند... بی‌دی‌اس‌ام پررنگ و پررنگتر شد در زندگیم... و من چرخان و شادان... فانتزی آزار حرمسرایی از مردان داشته و دارم...
اما نه. عذاب وجدان داشتم. زیاد. آن خاطره اولین نفر زندگیم که خرد شد... له شد... و هیچوقت خودم رو نبخشیدم... و نام اون که گاهی در عاشقانه‌ترین لحظات زندگی به اشتباه میامد بر زبانم... انگار ته ته ذهنم به من و پارتنرهای دیگر زندگیم هشدار میداد که آهای رفقا... یار دیرین را یادتان هست؟

و هفته پیش تازه بعد از این همه سال برایش گفتم که چه خوانده ام و چه دیده‌ام و چه کرده‌ام... اینبار "نگار" که نه، "ارباب نگار"، معذرت خواست. چه سنگین بود، اما معذرت خواست... چشمهایش گرد شده بود: «آرام شده‌ای نگار! معذرت میخواهی! "چشم" میگویی!» گفت: «من دلم برای آن نگار تند و تیز، آن نگار ترش و شیرین تنگ شده...» بازویش را آورد جلو گاز بگیرم... محکم گاز گرفتم... محکمتر از محکم.... انگار تمام دردهای زندگی گذشته از دندانهایم بیرون ریختند... چه نیاز داشتم به اون گاز کذا.............
وقتی از "بی‌دی‌اس‌ام" براش گفتم، ترسید. هیچ نگفت، اما اینقدر میشناسمش که ترس چشمانش را بخوانم... حتی بعد از این همه سال...
فردایش مسیج زد:
"About the bdsm, I'll do anything that pleases u"
و من، مبهوت... خیره شده به صفحه موبایل... این پسرک حتی ادبیات این نوع رابطه رو استفاده میکنه... 
گفتم: "You're crazy! And  you don't know what you are talking about."
گفت: "I know. I'm talking about pleasing my partner"

و من؟ لبخندی از سر بخشش... ارباب نگار، بعد از سالها، خودش رو بخشیده :-)

وه که تو در لبخند من زندانی شده‌ای... سالهاست... که این قفل بر تو، به دو کار میاید. یا که به رقص آ و لبخند بنشان بر لبانم، بیشتر و شادتر... و یا که اسلحه‌ای بساز... خودت رو بکش. در من.
I have to have mercy on you, baby....
و من، ارباب نگار، یک ایرانی هستم که مدتهاست انگلیسی خواب میبیند...

هشت.

...
and me, I'm up here waiting
for the miracle... 
for the miracle to come.

دومین لیوان شیر تموم شده... پسرک زیر پاهام خوابش برده... به گمونم وقت خواب من هم نزدیکه. خداحافظ دنیا.

پینوشت: بله! من با دوست پسر ده سال پیشم، انگلیسی چت میکنم! اینطور خارج‌نشینی هستم من!!! 
پینوشت دو: در ساعت 2:48 صبح.

۱۳۹۱ مهر ۲۰, پنجشنبه

روزانه‌های عادی سخت

1.
شب بود... هر دو خسته... بعد یک روز شلوغ... اما با دغدغه های ذهنی که هردو سکوت رو برای آروم کردنشون انتخاب کرده بودیم...
شب. تخت. تاریکی...
من و سر نازنین یاری که روی سینه هام آروم گرفته بود. اون و چشمهای بازی که به تاریکی خیره شده بود.
تو بغلم بود... با موهاش بازی میکردم... بهم گفت «فیلم مستر و میسیز اسمیت رو دیدی؟»
- «ندیدم. اما ماجراش رو میدونم و تریلرش رو دیدم...»
- «همون که آنجلینا جولی توشه...»
- «آره... و برد پیت. دیدم... میدونم موضوعش رو... خب؟»
- «هیچی... گاهی فکر میکنم با میسیز اسمیت زندگی میکنم. اونها تو صبحش با هم بودند و همه چی خیلی خوب بود. اما زندگی شبشون یه دنیایه کاملاً جدا و متفاوت بود...»

بهش گفتم «می‌دونی؟ یه مدته یه چیزی راه انداختیم به اسم صندلی داغ... هفته پیش نوبت من بود... "هر کسی" ازم میتونست سؤال بپرسه و من به "هر کسی" سعی میکردم کامل جواب بدم... و همش داشتم فکر میکردم... چقدر جای تو خالیه... چقدر تو باید بپرسی و نمیپرسی...»
محکمتر بغالم کرد و سرش رو روی سینه هام فشار داد...

گفتم «خودت بهتر میدونی که آدم از ندونسته هاشه که بیشتر از هر چیزی میترسه...» محکمتر بغلش کردم: «ازم سؤال کن مهربون...»
محکمتر فشارم داد... گفت «میدونم... درست میگی... باید بپرسم... می‌پرسم... بالاخره جرئت میکنم و میپرسم...»

گفتم: «تا یک جایی رو من باید توضیح می‌دادم که دادم... از یه جایی به بعد نازنین یار، این تویی که باید بپرسی...»
سرش رو روی سینه‌ام بیشتر فشار داد...
تو تاریکی شب میدیدم که چشمهاش با اون مزه های بلندش هنوز بازه...
داشت فکر میکرد... با فکرها و با سؤالهای بیجواب.... اونقدر خودش رو خسته کرد تا بالاخره خوابش برد...
روی سینه‌هام...
تکیه بر من...
تکیه بر باد...
و من فکر میکردم حرف زدن درباره سادومازوخیسم بدون الفاظ خاص این دنیای "خاص" چقدر راحتتر و چقدر سختتره...
از بازی خوشم میاد! از بازی ذهنی خوشم میاد... حتی اگه اینقدر طول بکشه... حتی اگه اینقدر هر دو خسته شیم... من نه می‌تونم و نه بلدم و نه می‌خوام جواب به سؤالی که پرسیده نشده بدم! همیشه یاد گرفتم که اینطور معلمی باشم!
اگه من میخوام تو روابطم پایدار باشم و متعادل... اگه من میخوام که اون من رو همونطور که هستم قبول کنه، همونقدر که سادیست هستم قبول کنه... تا بتونیم رابطه‌ی مقبول جفتمون بسازیم... باید زمان بدم! باید به خودم و اون، هر دو، زمان بدم...
شش ماه سر و کله زدن با یه آدم باهوش اما به قول خودش "عادی" رو گذروندم... شش ماه تجربه با یه آدم "متفاوت" رو گذروند و زیادتر از "عادی" هم اذیت شد... شش ماه شلوووووغ شلوووووغ رو گذروندیم که کمتر به "خودمون" وقت می‌داد این زندگی روزمره لعنتی... 
آره! حق دارم و حق داره که زمان بدم...

مستر و میسیز اسمیت داستان ما، روزی روزگاری بالاخره رابطه خودشون رو اونجور که هر دوشون رو خوش بیاد، میسازند... من مطمئنم! جفتشون رو خوب میشناسم و به جفتشون ایمان دارم. فقط یک کم زمان میخوان...

*

2. 
امروز میخواستم وسایم رو بکشم بیرون. حداقل نگاهشون کنم.
خیلی جلوی خودم رو گرفتم. زیاد.
و فکر کردم به فانتزی های خودم....
سرگرم کردن خودم کاری نداره خوشبختانه!

*

3. 
تو دانشگاه راه میرفتم. یهو دیدم رو زمین محوطه دانشگاه تبلیغ bdsm کردن! با گچ نوشته بودن lets change "..." to OWK! (جای سه نقطه اسم دانشگاه بود) جالبه... او.دبلیو.کی بین آمریکایی ها شناخته شده نیست... اگه لوگوی بی‌دی‌اس‌ام رو کنارش نکشیده بودن و اسم انجمنشون که "متفاوت"های دانشگاهن (شامل گی و ترنس و لزبین و سادومازوخیست) زیرش نبود حتی حدس نمیزدم که ربط داره... به گمونم میخواستن فقط اونهایی که تو باغند رو جذب کنند... او.دبلیو.کی که بچه های اروپاییمون رو جذب میکنه... لوگو رو هم که همه میشناسند...
رفتم کنار و تکیه دادم به دیوار و دید میزدم که عکس العمل آدمها چیه... 
خیییییلی جالب بود!
اکثراً یا حواسشون نبود و رد میشدن و یا میخوندن و هیچ ایده ایه نداشتن... اما هر از گاهی یکی رد میشد و میدید و یهو سرش رو میاورد بالا و با تعجب و یه جور خجالت دور و برش رو دید میزد و تند میکرد و میرفت...این حرکت شگفت زده شدن و دور  بر رو از ناباوری نگاه کردن خیلی جالب بود! کلی ریز ریز میخندیدم...
بعد یه کم وقت دیدم که به! فقط من نیستم که دارم دید میزنم! دو سه نفر دیگه هم مثل من اینطرف و اونطرف وایساده بودن و مثلاً حواسشون پی کار خودشون بود اما عملاً داشتن ملت رو ورانداز میکردن! چشمم تو چشم یکیشون افتاد، یه لبخندی زدم و من هم... دِ در رو!!!
وقتی تند کرده بودم سمت دانشکده، تو دلم به خودم گفتم تو دیگه چرا؟!
خودم رو با اینکه پسره، بچه بود و من هم وجهه اجتماعی دارم و اینها آروم کردم و فراموش... واقعاً که!

۱۳۹۱ شهریور ۳۰, پنجشنبه

زندگی - عادی

از شناخته شده بودن خوشم نمیاد... منظورم معروف بودن نیست. که همه با انگشت نشونت بدن و بگن ئه ئه، فلانی! (قرار نیست نیکول کیدمن باشم) اما شناخته شده‌ بودن هم چیز جدابی نیست...
منظورم اینه که هرجا میری، یکی میشناسدت... آرامش و خلوت و تنهاییت آروم آروم اینقدر کم میشن که رو به محو شدن میرن... حتی نمیتونی بزنی تو یه شب تاریک تو خیابون و برای خودت زیر لب آواز بخونی و دوستی، شاگردی، استادی، آشنایی نبیندت... که هرجا میری سلامی و علیکی درکار باشه... که مجبور باشی مهمونی بری و مهمون دعوت کنی حتی اگه از خستگی رو به موت باشی، فقط واسه اینکه روابط اجتماعی اینطور حکم میکنه و آدمها -شامل صمیمیترین دوستهات- ازت دلگیر میشن...

وقتی شناخته شده نباشم، میتونم بشینم کنار خیابون -کاری که عادت دارم- نسیم خنک پاییزی رو لای موهام و نور آفتاب بی‌رمق رو روی پوستم حس کنم... قهوه‌ام رو مزه مزه کنم... مردم رو تماشا کنم که تند و تند میرن و میان... که عجله دارن که "برسن"... زل بزن به آدمها... که وقتی عجله دارن، یکی از معدود وقتهاییه که نقاب صورتشون رو برمیدارن و "خودشونند"...

وقتی شناخته شده باشم، نمیتونم راحت بشینم کنار خیابون روی جدول... نمیتونم رو چمنهای وسط دانشگاه بخوابم... نمیتونم خیابونهای دانشگاه رو بالا تا پایین گز کنم و بلند بلند آواز بخونم...
نمیتونم بلند و بی‌دلهره، سادیست باشم...

از ناشناخته بودن خیلی میترسم... این رؤیا که روزی تو تنهایی بمیرم و تا چندهفته کسی خبردار نشه و آخرش هم همسایه‌ام از بوی گند جسد مرده به پلیس خبر بده و بیان جمعم کنند بزرگترین کابوسیه که میتونم واسه خودم متصور بشم...

وقتی به این کابوس فکر میکنم، شناخته شده بودن رو "تحمل" میکنم...

امروز با یکی از همکلاسیهام تا خونه قدم زدم... برای من سومین باری بود که میدیدمش... اما اون از نزدیک یک سال پیش من رو کامل میشناخت و اینور و اونور من رو دیده بود...
از چندین سال پیش زیاد پیش میاد تو خیابون کسایی بهم سلام میکنند که واقعاً نمیشناسمشون! یا حداقل فکر میکنم نمیشناسمشون... اما خب لابد اونها من رو میشناسن که سلام میکنند...
امسال جلسه اول کلاسم، یکی از شاگردهام بهم گفت که رفته آمار زندگی من رو درآورده... و جماعت بهش گفتن با فلانی -که من باشم- کلاس داری و این هم گفته آره و کلی از من مشخصات بهش داده بودن... وقتی میومد سر کلاس کاملاً من رو و زندگی من رو میشناخت...
این چیزی نیست که دلم بخواد. ولی راه فراری هم ازش ندارم...
بعد از چندی سال شناخته شده بودن، دوسالی هم پیش اومد که ناشناخته بودم... داشتم روانی میشدم.. به افسردگی نزدیک شدم... زیاد! فکر کنم به این ناخوشایند زندگی خودم، دارم عادت میکنم...

*

یه کلاس دارم که با بچه های لیسانس مشترکه... و این کلاس اینقدر سنگینه که زیاد پیش میاد تا 2-3 صبح میمونیم دانشگاه و با هم کارهای کلاس رو انجام میدیم... این وسط دوتا از بچه های لیسانس هستن که کلی کلی من رو مجذوب خودشون کردن... دوتا پسر! که فکر میکنم همجنسگرا هستن و باز هم فکر میکنم که رابطه سلطه خواهی و سلطه گری بینشون هست...

یکشون قیافه و اندام ورزشکاری درشتی و جذاب مردونه‌ای داره. موهای مشکی، چشم مشکی و نافذ، صدای قوی. اون یکی چشمهای آبی رنگ خود خود دریا... عمیق، مهربون... واقعاً این پسرک زیباست...

درس خوندن این دوتا واسم شدددددددیداً جذابه. درس خوندن خودم رو ول میکنم و زل میزنم به این دوتا... چشم آبی ساب به نظر میاد واسۀ چشم مشکی... مدل درس خوندنشونم اینجوریه که چشم ابی درس رو میخونه، حفظ میکنه و توضیح میده برای چشم مشکلی... و میبینم که هول میکنه! و میبینم که چشم مشکی دعواش میکنه! و ازش انتظار زیادی داره.... درحالی که خودش حتی اون درس رو بلد نیست هنوز... اما نمیتونه ببینه که چشم آبی غیر از جلوی اون، جلوی چیز دیگه‌ای ضعف نشون بده! حتی اگه درسی باشه که خودش بلد نیست...

خلاصه که من با درس خوندنهای این دوتا جوجه عشق میکنم...

*

یه سؤال چند وقتیه -بیشتر از قبل- ذهنم رو مشغول کرده... 
اون هم اینکه یه میسترس، یا به طور کلی یه فرد غالب، چقدر به "تکیه‌گاه" نیاز داره؟ یا برعکسش، یه ساب چقدر میتونه تکیه‌گاه باشه؟
شخص خاص خودم... به ندرت و عمیقاً به ندرت... پیش میاد که بخوام به کسی تکیه کنم. یعنی نه که نیازش نباشه، اما سرکوبش کردم... و راضی بودم! غرورم و روحیه غالبم تو روابط اجتماعی همیشه جلوم رو میگرفت از اینکه بخوام خودم رو ابراز کنم و مشکلاتم رو با کسی درمیون بذارم که تازه بعدش بخوام بهش تکیه کنم... مسائل کوچیک زندگی رو هم که اصولاً اعتقاد دارم خودم باید حل کنم و تا خودم سرپام، نه میتونم و نه میخوام که کس دیگه ای برام انجام بده... همین مستقل بودن بوده و هست که بعدی از شخصیت غالبم رو تو روابط اجتماعی شک داده...
از اونطرف... واقعاً گاهی نیازش هست... نیازش هست که من هم مثل خیلی از دختر/زنهای دیگه سرم رو بذارم رو شونه یک نفر و اگه اشک نریزم، لااقل چشمهام رو ببندم و "آرامش" داشته باشم... که شونه‌ایی باش که تکیه گاهم باشه...
و برای منِ نگار، هیچوقت این شونه نتونسته غیر از شونه‌ای باشه که قبلاً تجربه زدنش رو داشته باشم! کسی که من بهش اونقدر نزدیکم که بتونم بزنمش، شاید ارزش تکیه‌گاه بودن من رو هم داشته باشه... "ارزش گذاری" جالبیه واسه خودم... یعنی توی ذهن من، کسی که توانایی تکیه‌گاه بودن من رو داشته باشه، دارای ارزشیه که به ندرت پیدا میشه... آدمهای زیادی بودن و هستن که از من کتک خوردن... اما تکیه گاه من...
شاید چنین آدمهایی رو تو زندگیم دو یا سه بار بیشتر ندیده باشم.. کسی که من در اوج غالب بودنم، در اوج "قدرتم" بخوام بهش تکیه کنم... کسی که در اوج داشتنش، بخوام مال اون هم باشم... اکثر آدمهایی که تو زندگی من اومدن و رفتن میدونن که من "مال" کسی نمیشم... تو ذاتم نیست... شدنی نیست... اما گاهی، چیزی، کسی هم هست و میاد که در من حس تعلق داشتن رو بیدار میکنه... فکر کنم این حس تعلقم با حس سادیست بودنم یا دامیننت بودنم در تعرض نیست... چون میگم، موازی با هم هستند... اما...
اگه بخوام یکی از لحظه هایی که این حس یهو در من فوران میکنه رو تشریح کنم: دو شب پیش خسته... و عمیقاً خسته رفتم خونه. مهربونکم کلی بغلم کرد، ماساژم داد، حرف زد کلی باهام، غذا درست کرد، من رو خوابوند و وقتی بالاخره خودش هم خوابش برد (درحالی که من هنوز از سر فکرهای دیروز و امروز و فردا بیدار بودم)، تقریباً ناخودآگاه سرش رو برداشت و گذاشت روی سینه‌ام و خوابید... مثل یه پسرک دوساله شیرین که از سر خستگی (خود اون هم روز داغون و شلوغی رو گذرونده بود) روی سینه مامانش خوابش میبره... اما با عمق زیادی از محبت و وابستگی تؤمان... شروع کردم باهاش بازی کردن... موهاش رو ریز ریز میکشیدم و روی پوستش با ناخنهام خط مینداختم و همچنان به فکر برنامه های روزانه ام بودم که تو فکرهام رسیدم به بن‌بست... نمیرفت جلو... برنامه‌هام جور نمیشد و یه لحظه واقعاً به این نتیجه رسیدم که هیچ راهی نمونده... همون لحظه، دلم میخواست سرم رو بذارم رو شونه‌های همون پسرکی که زیر انگشتهای من دردهای ریز ریز رو تحمل میکرد و های های گریه کنم!!!
از این لحظه‌ها پیش میاد... و همین پسرک دوست‌داشتنی رو هم میبینم که گاهی دوست داره تکیه‌گاه من باشه....
واسه همینه که میگم اینروزها بهش زیاد فکر میکنم... جایگاه تکیه زدن وتکیه کردن توی روابط سلطه پذیر و سلطه خواه، کلی کلی جالبه...

پینوشت: یکی از دوستان، این رو فرستاده با عنوان ارباب نگار در کودکی! :D
نظرتون چیه؟

۱۳۹۱ تیر ۱۷, شنبه

چندگانه


آرش توی پیچ قرچک فیسبوک یه مطلب گذاشته که خوبه... "تفكرات جنسي زنان و شخصيتي كه از آنها ميبينيم"
خوبه. خیلی هاش ولی "اکثراً" و درباره باور عام و یا درباره بیشتر مردمه... نه درباره همه! مثلاً موی بلند زنان... خیلی ها دوست دارند و حتی باعث تحریکشون میشه. اما نه "همه". یا مثلاً موی بدن زنان. علاقه به نداشتن مو زیر بغلشون یا روی اندامهای جنسیشون هم برای خیلیها درسته اما نه "همه"! اتفاقاً دیدم فانتزیهای مردهایی رو که با موی بدن زنها شدیداً تحریک میشن...
برعکسش...میگن طبق آمار دخترها بدن مودار مردهارو دوست دارن! من میگم اوووق!!! P: هیچ وقت نتونستم با مو ارتباط برقرار کنم!!! حالا من همون روز اول به پارتنرم میگم، اما همه همین کار رو میکنند؟! یا "تحمل" میکنند؟ خیلی هار رو دیدم تحمل میکنند... فقط به خاطر اینکه "طبیعی" باشند؟!!!؟!!! نمیدونم... دلیلش رو نمی دونم... اینها سلیقه ایه همش!توی چی میخوان طبیعی باشند؟! یا پیرو جمع باشن؟ تو خصوصی ترین علاقه ها پیرو جمع بودن یعنی چی؟! طبیعی اینه که تو بتونی خودت باشی و عمیقاً لذت ببری، تا بتونی به همون شدت "طبیعی"، به پارتنرت هم لذت بدی... وقتی تحت فشار خودت رو مجبور به تحمل میکنی... نه خودت به لذتی که باید میرسی و نه میذاری طرفت به اون لذت برسه... یه ظلم که مخاطبش نه فقط خودت، بلکه همه خانواده‌ته!
چه دختر و چه پسر رو میگم ها! پسرهارو هم دیدم که با توجه به چیزهایی که تو جمع پسرونه شون شنیدن، فکر میکنن از فلان چیز یا بهمان چیز باید خوششون بیاد و به خودشون شانس تجربه‌های متفاوت رو نمیدن...
کل موضوع اینه که حرف زدن خوبه. نه تنها خوبه، بلکه الزامیه... بین دونفر که رابطه دارن... حرف زدن درباره مسئل شخصی، الزامیه... و این حرف زدن باید همیشگی باشه... نه که مثلاً آدم به خودش بگه اول رابطه فلان مطلب رو گفتم، پس دیگه باید بدونه دیگه... خیر! مثال میزنم: من روی گوشهام خیلی حساسم! یعنی خیــــــــــــلی! سرعت رسیدن به ارگاسمم رو چندین برابر میکنه... حالا این دوست من -آدمه خب- بعد چند ماه یادش رفت احتمالاً... به بخشهی دیگه‌ای از رابطه ذهنی و جسمی توجهش جلب شد که این موضوع تو حاشیه قرار گرفت و شاید حتی فراموش شد... من مغرور، خیلی هم برام سخت بود... ما دوباره که بهش گفتم و یادآری کردم... هه! خوب احساس خوبیه دیگه! >:)
*
تو همون مطلب آرش، غافلگیری که گفته، خوبه! زمان مشخص نداشتن... دیوانگی های کوچیک کردن... خوبه! خوبه!
علاوه بر این، گفته: "زنان تمایل دارند شوهر انها پس از رابطه جنسی به همان گرمی قبل ازرابطه باشد و او را در آغوش بگیرد پس آقایان بعد از رابطه جنسی پشتشونو به همسر خود نکنند و با خیال راحت بخوابند طوری که انگار همسرشون وسیله ای برای ارضا بوده و حقی ندارد." من اضافه میکنم، همسران هم به جای اینکه بشینند فکر زیادی بکنند، برن گوشکوب رو بیارن و بزنن تو سر چنین مردی! اینقدر خوبه! قویاً توصیه میشه!!!
ولی جدا از شوخی، باز هم میگم که حرف زدن و نوازش و توجه قبل و بعد از ماجرا مهمه خب! تو اگه به اون مرد نگی که من بدم میاد تو پشتت رو میکنی و میخوابی، چه جوری بفهمه؟! بعد از چندبار هم به راحتی براش عادی میشه و متوجه هم نمیشه چقدر برای تو سنگینه... خب خیلی هم ساده است! مردها انرژیشون ته میکشه و وقتی از خستگی به جنازه شبیه شده، به چیز دیگه ای غیر از خواب فکر نمیکنه که! خب دختر خوب خودت رو بذار جاش!!! وقتی هم میگم باهاش حرف بزن منظورم فردا صبح که میخواد بره سر کار نیست! خیر!!! همون موقع، با شوخی و خنده بالش رو از زیر سرش بکش و بگو غلط کردی! من رو ناز کن و تا من نخوابیدم، حق نداری بخوابی! یعنی همین شوخی و خنده ها اینقدر خوبه!!! هم جفتتون حالش رو بردین و هم حرفت رو زدی...
*
در این رابطه یه چیزی!
دخترها، یا حداقل بخشی از دخترها شامل من، وقتی دوره عادت ماهانه‌شون میشه، همچنان نیاز جنسی دارند، اگه نگیم که خیلی بیشتر دارند! اینکه حدود یک هفته، کمتر یا بیشتر، ولشون کنیم و به نوعی مجازاتشون کنیم، فقط چون پریودند، خیلی ساده، ظالمانه است!!!!!! برای تحریک جنسی هم دختر و هم پسر، برای رسیدن به ارگاسم، برای خیلی از دخترها و پسرها، لزوماً نباید عمل فیزیکی سکس صورت بگیره... ایجاد تماس و نوازش... خیلی ساده است، خیلی ساده!
و بعد یعنی خوووووبه! دختر عشق میکنه وقتی میبینه دوست پسر یا همسرش اینقدر بهش اهمیت میده که فکر کن با پد و نوار و بدبختی، باز هم به نیازش توجه میکنه... با انگشت روی شلوار و شورت هم که شده، نوازشش میکنه و اون رو حتی به ارگاسم میرسونه... بعد فکر کن اون دختر برای اون پسر هرکاری که میخواد رو نکنه!!! :))
*
- " توصیه می شود رابطه جنسی شب باشد." 
چرا؟!
میتونم تصور کنم که بعدش خستگی میاره. و خیلی وقتها آدم بیهوش میشه از خواب که کل روزش میپره! اما... شخص من فانتزی و عمل رابطه جنسی در روز، زیر نور طبیعی رو خیلی دوست دارم. وقتی نیازی به چراغ نیست و وقتی دیده میشی و وقتی میبینی... ترسی از مخفی کردن نیست و تو هم خودتی، بدون نیاز به مخفی شدن...
به طور کلی، بعضی کارهای غیر معمول، به رابطه جذابیت میده... 
*
این ها هم از کلاس روابط فیزیکی امروز!!!!!
*
پریروز با یکی از دوستهام بیرون بودیم که مردی رو دیدیم که آرایش کرده بود. به سبک گوتیک... سایه مشکی و خط چشم و خط لب قرمز تیره. سیاه پوست بود و این آرایش مشکی هم خیلی خاصش کرده بود... به چشم میومد.
بهم گفت نظرت چیه. خیلی با احتیاط گفتم خب شخصاً نمیپسندم. گفت اوهوم... اما به نظرت هم نباید بکنند؟! گفتم چی میخوای بگی؟ گفت چطور ماها، دخترها، از رنگ گذاشتن روی صورتمون خوشمون میاد... از زیبایی با ترکیب رنگ و اصلاح و درمان خوشمون میاد... اما به پسرها که میرسه... چرا اونها یک کم آرایش نکنن که آخه اون قیافه هاشون یه کم بهتر شه؟! و زد زیر خنده. جدی میگفت، اما طعم طنز بهش داد که قابل فهمتر بشه. رفتم تو فکر.
جدی چرا؟! چرا باور عام شده که آرایش پسرها کار خوبی نیست؟! مردی که کلی مژه‌های بلند زیبا داره، و دو متر ابرو که گره خورده تو مژه هاش و از اونور همین ابروها تا رویش موهای سرش رفته بالا... چرا نباید ابروش رو برداره؟! چرا نباید مژه هاش رو به رخ بکشه؟! مردی که دهان زیبایی داره... چرا نباید با خط لب بیشتر به نمایش بذاردش؟! یا مردی که سینه های بزرگی داره و خوشش نمیاد... چرا مسخره اش میکنیم اگه بره و جراحیش کنه تا کوچیکش کنه؟! اما وقتی یه زن بره و عمل برعکسش رو انجام بده، سکوت که میکنیم هیچ، خیلیها تحسینش هم میکنند... اگه پول جراحیش رو شوهرش یا پدرش هم داده باشه، اون مرد رو هم بیشتر تحسین میکنیم؟! یا چرا وقتی مردی لباسهای چسبون و تنگ میپوشه بهش برچسب همجنسگرا میزنیم؟! قشنگ نیستند مگه؟! چه فرقی میکنه دختر لباس چسبون رو پوشیده باشه یا پسر؟!
یادم میاد که چه غوغایی بود وقتی لاک مشکی اومده بود... "دخترهای بد میزنند فقط!" و حالا... مُده! لاکهای تیره مشکی، سورمه‌ای، سبز تیره... و چقدر هم خوبند...
ما آدمیزادها زیادی به هم گیر میدیم...
و من هنوز آرایش برای مردها، نمیپسندم!!!
*
ماتیلدا رو دیدین؟ (یا خوندین؟ کتاب رولد دال. اگه نه ببینین! باحاله!) فکر میکنم سادومازوخیسم برای بعضی ها مثل توانایی های اونه! وقتی هماوردی برای بعضی تواناییهاشون نباشه...
داستان ماتیلدا اینجوریه که یه دختربچه خیلی باهوشه. خیلی خیلی باهوش. ولی هم از سمت خانواده هم از مدرسه، نادیده گرفته میشه. و حتی سرکوب میشه... در مورد ماتیلدا، این هوش  فشار به ذهن به صورت قدرت جادویی جا‌به‌جا کردن اجسام با نگاه خودش رو نشون میده و درواقع میزنه بالا... وقتی جایگاهش درست میشه (میره کلاس بالاتر میشینه، همراه ب کسایی که از خودش چندسالی بزرگترند...)، ذهنش شروع میکنه درگیر مسائلی میشه که متناسب سن ذهنش هستنند و نیاز ذهنیش ارضا میشه. نتیجه که او بالا زدن فشار ذهنی هم آروم میگیره و قدرت جادویی از بین میره! 
در مورد شخص خودم، الان میبینم که چرا به داشتن چندین ساب علاقه داشتم (و تنها که میشم، دارم). ذهن من نیاز به بازی داره... نیاز به challenge. و این درگیری، به مبارزه طلبی، چالش خواهی یا هرچیز دیگه ی که اسمش هست، برای من توی سادومازوخیسم اینجوری خودش رو نشون میده. نیاز دارم و داشتم که هماوردی برای ذهنم پیدا کنم... که شخصیت آدمهارو بخونم و تجزیه تحلیل کنم و باهاشون بازی کنم... وقتی یه آدم برام زیادی آسون باشه، آدم بعدی رو هم وارد بازی میکنم... بازیه... یک بازی گروهی! و این گروه اونقدر بزرگ میشد تا ذهن من ارضا شه! و تاحالا نشده که هیچکدوم همبازی ها احساس کنه کم گذاشتم... زیاده خواهی نبود و نیست... نیاز بود و هست! من دیگر آزاری هستم، عاشق بازی... ب چند همبازی...
ولی...
الان همبازی ای دارم که بعد از این همه سال، بعد از این همه همبازی، یک تنه هماورد ذهن منه! کشتی میگیریم، بازی میکنیم و پیش میریم... از لذت خسته میشیم و از خستگی لذت میبریم... دیگه چند ساب همزمان نمیخوام! نیازی ندارم! ذهنم آرام گرفته...
*
گفت هیچوقت نتونست من رو به آغوش بکشه... روابط جنسی که هیچ، هرگونه تماس فیزیکیمون رو زشت میدونست! تو جمع که دیگه بدتر... بهم میگفت «تو برام خیلی "مقدس" هستی! نمیتونم...»
گفتم: "مقدس"؟!!! مردم حتی کعبه رو هم میبوسند چون مقدسش میدونن...

نمیدونم به مملکت لعنت بفرستم؟ به فرهنگ؟ به جامعه ای که حتی درآغوش کشیدن همسران رو هم بد میدونه...

داشت اینهارو میگفت که برای نسل بعد عبرت بشه... که بگه به آغوش کشیدن و بوسیدن مهمه.. که "تماس" مهمه...
و فکر کردم بخش عظیمی از نسل امروز، سوادشون به مدد شبکه های اجتماعی و تجربه های دور و نزدیک که حس میکنند یا میبینند یا میشنوند، از یک عمر تجربه اون بیشتره...

نسل قبلیمون رو سوخته میدونم... از عمق سوخته... و در آتش خودش بر باد رفته...
خیلی غم انگیزه...