۱۳۹۱ تیر ۱۷, شنبه

چندگانه


آرش توی پیچ قرچک فیسبوک یه مطلب گذاشته که خوبه... "تفكرات جنسي زنان و شخصيتي كه از آنها ميبينيم"
خوبه. خیلی هاش ولی "اکثراً" و درباره باور عام و یا درباره بیشتر مردمه... نه درباره همه! مثلاً موی بلند زنان... خیلی ها دوست دارند و حتی باعث تحریکشون میشه. اما نه "همه". یا مثلاً موی بدن زنان. علاقه به نداشتن مو زیر بغلشون یا روی اندامهای جنسیشون هم برای خیلیها درسته اما نه "همه"! اتفاقاً دیدم فانتزیهای مردهایی رو که با موی بدن زنها شدیداً تحریک میشن...
برعکسش...میگن طبق آمار دخترها بدن مودار مردهارو دوست دارن! من میگم اوووق!!! P: هیچ وقت نتونستم با مو ارتباط برقرار کنم!!! حالا من همون روز اول به پارتنرم میگم، اما همه همین کار رو میکنند؟! یا "تحمل" میکنند؟ خیلی هار رو دیدم تحمل میکنند... فقط به خاطر اینکه "طبیعی" باشند؟!!!؟!!! نمیدونم... دلیلش رو نمی دونم... اینها سلیقه ایه همش!توی چی میخوان طبیعی باشند؟! یا پیرو جمع باشن؟ تو خصوصی ترین علاقه ها پیرو جمع بودن یعنی چی؟! طبیعی اینه که تو بتونی خودت باشی و عمیقاً لذت ببری، تا بتونی به همون شدت "طبیعی"، به پارتنرت هم لذت بدی... وقتی تحت فشار خودت رو مجبور به تحمل میکنی... نه خودت به لذتی که باید میرسی و نه میذاری طرفت به اون لذت برسه... یه ظلم که مخاطبش نه فقط خودت، بلکه همه خانواده‌ته!
چه دختر و چه پسر رو میگم ها! پسرهارو هم دیدم که با توجه به چیزهایی که تو جمع پسرونه شون شنیدن، فکر میکنن از فلان چیز یا بهمان چیز باید خوششون بیاد و به خودشون شانس تجربه‌های متفاوت رو نمیدن...
کل موضوع اینه که حرف زدن خوبه. نه تنها خوبه، بلکه الزامیه... بین دونفر که رابطه دارن... حرف زدن درباره مسئل شخصی، الزامیه... و این حرف زدن باید همیشگی باشه... نه که مثلاً آدم به خودش بگه اول رابطه فلان مطلب رو گفتم، پس دیگه باید بدونه دیگه... خیر! مثال میزنم: من روی گوشهام خیلی حساسم! یعنی خیــــــــــــلی! سرعت رسیدن به ارگاسمم رو چندین برابر میکنه... حالا این دوست من -آدمه خب- بعد چند ماه یادش رفت احتمالاً... به بخشهی دیگه‌ای از رابطه ذهنی و جسمی توجهش جلب شد که این موضوع تو حاشیه قرار گرفت و شاید حتی فراموش شد... من مغرور، خیلی هم برام سخت بود... ما دوباره که بهش گفتم و یادآری کردم... هه! خوب احساس خوبیه دیگه! >:)
*
تو همون مطلب آرش، غافلگیری که گفته، خوبه! زمان مشخص نداشتن... دیوانگی های کوچیک کردن... خوبه! خوبه!
علاوه بر این، گفته: "زنان تمایل دارند شوهر انها پس از رابطه جنسی به همان گرمی قبل ازرابطه باشد و او را در آغوش بگیرد پس آقایان بعد از رابطه جنسی پشتشونو به همسر خود نکنند و با خیال راحت بخوابند طوری که انگار همسرشون وسیله ای برای ارضا بوده و حقی ندارد." من اضافه میکنم، همسران هم به جای اینکه بشینند فکر زیادی بکنند، برن گوشکوب رو بیارن و بزنن تو سر چنین مردی! اینقدر خوبه! قویاً توصیه میشه!!!
ولی جدا از شوخی، باز هم میگم که حرف زدن و نوازش و توجه قبل و بعد از ماجرا مهمه خب! تو اگه به اون مرد نگی که من بدم میاد تو پشتت رو میکنی و میخوابی، چه جوری بفهمه؟! بعد از چندبار هم به راحتی براش عادی میشه و متوجه هم نمیشه چقدر برای تو سنگینه... خب خیلی هم ساده است! مردها انرژیشون ته میکشه و وقتی از خستگی به جنازه شبیه شده، به چیز دیگه ای غیر از خواب فکر نمیکنه که! خب دختر خوب خودت رو بذار جاش!!! وقتی هم میگم باهاش حرف بزن منظورم فردا صبح که میخواد بره سر کار نیست! خیر!!! همون موقع، با شوخی و خنده بالش رو از زیر سرش بکش و بگو غلط کردی! من رو ناز کن و تا من نخوابیدم، حق نداری بخوابی! یعنی همین شوخی و خنده ها اینقدر خوبه!!! هم جفتتون حالش رو بردین و هم حرفت رو زدی...
*
در این رابطه یه چیزی!
دخترها، یا حداقل بخشی از دخترها شامل من، وقتی دوره عادت ماهانه‌شون میشه، همچنان نیاز جنسی دارند، اگه نگیم که خیلی بیشتر دارند! اینکه حدود یک هفته، کمتر یا بیشتر، ولشون کنیم و به نوعی مجازاتشون کنیم، فقط چون پریودند، خیلی ساده، ظالمانه است!!!!!! برای تحریک جنسی هم دختر و هم پسر، برای رسیدن به ارگاسم، برای خیلی از دخترها و پسرها، لزوماً نباید عمل فیزیکی سکس صورت بگیره... ایجاد تماس و نوازش... خیلی ساده است، خیلی ساده!
و بعد یعنی خوووووبه! دختر عشق میکنه وقتی میبینه دوست پسر یا همسرش اینقدر بهش اهمیت میده که فکر کن با پد و نوار و بدبختی، باز هم به نیازش توجه میکنه... با انگشت روی شلوار و شورت هم که شده، نوازشش میکنه و اون رو حتی به ارگاسم میرسونه... بعد فکر کن اون دختر برای اون پسر هرکاری که میخواد رو نکنه!!! :))
*
- " توصیه می شود رابطه جنسی شب باشد." 
چرا؟!
میتونم تصور کنم که بعدش خستگی میاره. و خیلی وقتها آدم بیهوش میشه از خواب که کل روزش میپره! اما... شخص من فانتزی و عمل رابطه جنسی در روز، زیر نور طبیعی رو خیلی دوست دارم. وقتی نیازی به چراغ نیست و وقتی دیده میشی و وقتی میبینی... ترسی از مخفی کردن نیست و تو هم خودتی، بدون نیاز به مخفی شدن...
به طور کلی، بعضی کارهای غیر معمول، به رابطه جذابیت میده... 
*
این ها هم از کلاس روابط فیزیکی امروز!!!!!
*
پریروز با یکی از دوستهام بیرون بودیم که مردی رو دیدیم که آرایش کرده بود. به سبک گوتیک... سایه مشکی و خط چشم و خط لب قرمز تیره. سیاه پوست بود و این آرایش مشکی هم خیلی خاصش کرده بود... به چشم میومد.
بهم گفت نظرت چیه. خیلی با احتیاط گفتم خب شخصاً نمیپسندم. گفت اوهوم... اما به نظرت هم نباید بکنند؟! گفتم چی میخوای بگی؟ گفت چطور ماها، دخترها، از رنگ گذاشتن روی صورتمون خوشمون میاد... از زیبایی با ترکیب رنگ و اصلاح و درمان خوشمون میاد... اما به پسرها که میرسه... چرا اونها یک کم آرایش نکنن که آخه اون قیافه هاشون یه کم بهتر شه؟! و زد زیر خنده. جدی میگفت، اما طعم طنز بهش داد که قابل فهمتر بشه. رفتم تو فکر.
جدی چرا؟! چرا باور عام شده که آرایش پسرها کار خوبی نیست؟! مردی که کلی مژه‌های بلند زیبا داره، و دو متر ابرو که گره خورده تو مژه هاش و از اونور همین ابروها تا رویش موهای سرش رفته بالا... چرا نباید ابروش رو برداره؟! چرا نباید مژه هاش رو به رخ بکشه؟! مردی که دهان زیبایی داره... چرا نباید با خط لب بیشتر به نمایش بذاردش؟! یا مردی که سینه های بزرگی داره و خوشش نمیاد... چرا مسخره اش میکنیم اگه بره و جراحیش کنه تا کوچیکش کنه؟! اما وقتی یه زن بره و عمل برعکسش رو انجام بده، سکوت که میکنیم هیچ، خیلیها تحسینش هم میکنند... اگه پول جراحیش رو شوهرش یا پدرش هم داده باشه، اون مرد رو هم بیشتر تحسین میکنیم؟! یا چرا وقتی مردی لباسهای چسبون و تنگ میپوشه بهش برچسب همجنسگرا میزنیم؟! قشنگ نیستند مگه؟! چه فرقی میکنه دختر لباس چسبون رو پوشیده باشه یا پسر؟!
یادم میاد که چه غوغایی بود وقتی لاک مشکی اومده بود... "دخترهای بد میزنند فقط!" و حالا... مُده! لاکهای تیره مشکی، سورمه‌ای، سبز تیره... و چقدر هم خوبند...
ما آدمیزادها زیادی به هم گیر میدیم...
و من هنوز آرایش برای مردها، نمیپسندم!!!
*
ماتیلدا رو دیدین؟ (یا خوندین؟ کتاب رولد دال. اگه نه ببینین! باحاله!) فکر میکنم سادومازوخیسم برای بعضی ها مثل توانایی های اونه! وقتی هماوردی برای بعضی تواناییهاشون نباشه...
داستان ماتیلدا اینجوریه که یه دختربچه خیلی باهوشه. خیلی خیلی باهوش. ولی هم از سمت خانواده هم از مدرسه، نادیده گرفته میشه. و حتی سرکوب میشه... در مورد ماتیلدا، این هوش  فشار به ذهن به صورت قدرت جادویی جا‌به‌جا کردن اجسام با نگاه خودش رو نشون میده و درواقع میزنه بالا... وقتی جایگاهش درست میشه (میره کلاس بالاتر میشینه، همراه ب کسایی که از خودش چندسالی بزرگترند...)، ذهنش شروع میکنه درگیر مسائلی میشه که متناسب سن ذهنش هستنند و نیاز ذهنیش ارضا میشه. نتیجه که او بالا زدن فشار ذهنی هم آروم میگیره و قدرت جادویی از بین میره! 
در مورد شخص خودم، الان میبینم که چرا به داشتن چندین ساب علاقه داشتم (و تنها که میشم، دارم). ذهن من نیاز به بازی داره... نیاز به challenge. و این درگیری، به مبارزه طلبی، چالش خواهی یا هرچیز دیگه ی که اسمش هست، برای من توی سادومازوخیسم اینجوری خودش رو نشون میده. نیاز دارم و داشتم که هماوردی برای ذهنم پیدا کنم... که شخصیت آدمهارو بخونم و تجزیه تحلیل کنم و باهاشون بازی کنم... وقتی یه آدم برام زیادی آسون باشه، آدم بعدی رو هم وارد بازی میکنم... بازیه... یک بازی گروهی! و این گروه اونقدر بزرگ میشد تا ذهن من ارضا شه! و تاحالا نشده که هیچکدوم همبازی ها احساس کنه کم گذاشتم... زیاده خواهی نبود و نیست... نیاز بود و هست! من دیگر آزاری هستم، عاشق بازی... ب چند همبازی...
ولی...
الان همبازی ای دارم که بعد از این همه سال، بعد از این همه همبازی، یک تنه هماورد ذهن منه! کشتی میگیریم، بازی میکنیم و پیش میریم... از لذت خسته میشیم و از خستگی لذت میبریم... دیگه چند ساب همزمان نمیخوام! نیازی ندارم! ذهنم آرام گرفته...
*
گفت هیچوقت نتونست من رو به آغوش بکشه... روابط جنسی که هیچ، هرگونه تماس فیزیکیمون رو زشت میدونست! تو جمع که دیگه بدتر... بهم میگفت «تو برام خیلی "مقدس" هستی! نمیتونم...»
گفتم: "مقدس"؟!!! مردم حتی کعبه رو هم میبوسند چون مقدسش میدونن...

نمیدونم به مملکت لعنت بفرستم؟ به فرهنگ؟ به جامعه ای که حتی درآغوش کشیدن همسران رو هم بد میدونه...

داشت اینهارو میگفت که برای نسل بعد عبرت بشه... که بگه به آغوش کشیدن و بوسیدن مهمه.. که "تماس" مهمه...
و فکر کردم بخش عظیمی از نسل امروز، سوادشون به مدد شبکه های اجتماعی و تجربه های دور و نزدیک که حس میکنند یا میبینند یا میشنوند، از یک عمر تجربه اون بیشتره...

نسل قبلیمون رو سوخته میدونم... از عمق سوخته... و در آتش خودش بر باد رفته...
خیلی غم انگیزه...

۱۳۹۱ خرداد ۲۶, جمعه

بیربط نوشت.

زندگی داره جالب میشه...
کنار آدمهایی که "چیز"هایی که هستند رو رد میکنند... و نمیفهند تو چرا اخمهات میره تو هم...
کنار نازنین یاری که میگه فکر نمیکنه از بی‌دی‌اس‌ام خوشش بیاد و کلی برای خودش ساب ئه... تو هم لبخند میزنی، سکوت میکنی و به آغوشش میکشی... [به خودت میگی، بذار خودش باشه... مگه نه اینکه تو همین "خود" رو دوست داری؟]
کنار آدمیزادهایی که تنهان و هم خودشون میدونن و هم دنیا، و بعد باز میگن واسه دل بی‌دی‌اس‌ام میان فیسبوک... چه کاریه سرت رو بزنی تو دیوار از دستشون؟ ولشون کن...
کنار افرادی که در پیش رویت، به آغوشت میکشند و پشت سرت... خسته‌ام از پچ‌پچ ها... بیا و توی صورتم، از خودم بپرس! جوابت با من.

شاید هم منم که بدبین شده‌ام...
فکر که میکنم... تلخ میشوم...
"ممالک‌ دیگر صدها مثل‌ من‌ دارند. یکی‌ را از دیگری‌ بالاتر قدر دادند. شما با این‌ یکی‌ چه‌ کردید و چه‌ می‌کنید با من‌، که‌ برای‌ این‌ درب‌خانه‌ بی‌آبرو ذره‌ای‌ آبرو آوردم‌."
*
باز فیسبوکم بسته شد. بی ربط. به نظرم هم عادی نیومد. اما دیگه دیگه....
*
دلم نمیاد آدم اضافه کنم به فیسبوک... میدونم باز قول میدم به خودم و باز میشکونم...
*
من همینم که هستم. من همانم که بودم.
تو بخوای یا نخوای، شمس موانا، بی‌شباهت به نگار نیست:
"آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد *** مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد
...
چاک شدست آسمان غلغله‌ای‌ست در جهان *** عنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد
رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد *** غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد
تیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رود *** ما چه نشسته‌ایم پس شه ز شکار می‌رسد
باغ سلام می‌کند سرو قیام می‌کند *** سبزه پیاده می‌رود غنچه سوار می‌رسد"
حالا توی نوعی، بنشین و بنگر به جهان گذران...
*
- "هفت شنبه های بیمار"... 
- "تو چه ديدي كه بريدي تو ز هم پاشيدي
تو چه بيهوده ز من رنجيدي
به چه جرمي چه گناهي تو منو سوزوندي
غم عالم به دلم كوبوندي

به تو نفرين دل عاشق دل زار
تو منو غرق خجالت كردي
منه آزاده ي مغرور و ببين
تو چطور بنده ي عادت كردي"
- هه! [و فکر میکنم چقدر از این نفرینها پشت سرمه...]
من بانوی نفرین شده‌ام! و بانوی معجزه... خدا با من سر سازگاری دارد... خدارا به بند کشیده ام با "خود" بودنم... دوستش دارم. دوستم دارد... نمیبینی؟
- "هرجا نگاه میکنم خونین است، مارا ز سر بریده میترسانی؟"... 
- نه که ترس باشه... اما منم که تشنه‌ام به خون... منم، من!
"نذار بهت عادت کنم. جدایی سخته گل من. یه روز تو از اینجا میری، میشکنه تنها دل من"...
- باز خوبه که میدونی میرم... بدون. لازمه که بدونی... منم از باد، منم بی ریشه... منم با گلهای دنیا... همه گلها در دست... خود بی‌ریشه...


هاها... تو اسیر منی. چه بخوای و چه نخوای... اون روزی که قدم در محفل ما گذاشتی... اون روز، با خون خودت، مرگ آرامشت رو امضا کردی...
*
و نگار... همچنان سادیست. بدون وابستگی به کسی، غیر از سه نفر.... بگرد تا بگردیم.
برای نگار، لبخند زدن و در کنارش سرد بودن ساده‌ترین کاره بعد این همه سال...
*
سه روز پیش بود که ازدواج کردم. 
دو روز پیش بود که در جاده ها فریاد کشیدم. باد در موهایم وزید.
دیروز بود که در آغوش یار، خواب مردی دیدم زیر پایم فتاده... بدنش سلاخی شده... وجودم در عطش خون...
چشم باز کردم. یارم در آغوش بود. بوسیدمش. خون را به بدنم رساند... یار من. و نه کس دیگر. از پا افتاد. زنده ام. نه بدنی سلاخی شده و نه من کسی را شلاق زده‌ام... فقط یاری، نازنینی، نفس ندارد...
نگار همانست که بود. سادیست. و علاقه‌مند به داشتن چندین ساب در آن واحد... علاقه‌مند به بازیِ رنج... و امروز اگر بازی نمیکند، خوابهایش بو میدهند...
خواب خیانت، که خیانت نیست، هست؟!
*
چند روز پیش با یه گروه از بچه ها رفته بودیم بیرون. کمپ. دوستانی که بعید میدونم از دی‌اس چیزی بدونن. از اس‌ام که دیگر هیچ... از یه جایی به بعد دیدم دوستم ساکته. خیلی ساکت. یاد گرفته‌اتم به سکوتش احترام بذارم تا هر وقت خودش دلش میخواد باهام حرف بزنه...
شب دیروقت، بالاخره حرف زد. گفت باهام تند میشی...
گفت میدونم که حتی خودت هم متوجه نمیشی اون لحظات... اما حتی جلوی دیگران باهام تند میشی... 
اضافه کرد بین اون همه زوج، فقط من و تو رو اگه کسی میدید، اثری از رابطه عاشقانه تومون نمیدید... 
گفت به نظرم، وقتی یک زوج با هم مشکل دارند، جلوی دیگران، در Public، آخرین جاییه که خشونتشون یا اخمشون یا دور بودنشون از هم رو به رخ هم میکشند... امروز اگر کسی مارو میدید، ما حتی ممکن بود در چنین وضعی به نظر برسیم. در اوج عشقمون به هم، ظاهر دوری داشتیم...
گفت باهام تند حرف میزنی...

و فکر کردم تند حرف زدن، بخشی از وجودم شده...

بهش گفتم، میدونی که نه من "عادی" ام و نه تو... کدوم دختری مثل من، با شما پسرها اون هم پای برهنه فوتبال بازی میکنه؟ (پسرها داشتن فوتبال بازی میکردن. من هم دلم میخواست. کفشم مناسب نبود. در آوردم و پای برهنه پا به پاشون بازی کردم! باد کرد و کبود شد... اما کلی چسبید! کلی هم حس پله بهم دست داد!!) 
گفت من با فوتبالت و همبازی شدنت که کار ندارم... که دوست هم دارم...
گفتم اون هم همینطوره... ما متفاوتیم... میدونم اذیت میشی... اما متفاوتیم... ببین میتونی قبولش کنی؟ 

و فکر کردم عجب بهانه بدی آوردم... پای فوتبال رو چه به قلب تحقیر شده؟
گاهی فکر میکنم خیلی عادی ام در جمع... فکر کردم دوستم خیلی باهوشه که درباره‌ام "حدسهایی زده" بود وقتی از بی‌دی‌اس‌ام براش گفتم...
انگار نیستم... دامینیشن توی خونم رفته... توی رفتارهای روزانه‌ام... که لزوماً خوب نیست که هیچ، آزاردهنده هم میشه... به طور کلی، این که تحت کنترل نباشه، آزاردهنده است....
*
تو فیسبوک نوشتم: 
"هات بودن" به سینه های بزرگ نیست... به multiple orgasm ئه!!! دخترکم، عزیزم، اول یاد بگیر بدن خودت رو بشناسی، از بدن خودت لذت ببری، بعد برو هزار تا کار بکن واسه قیافه‌ات!!!! آخه بابا اون جنیفر لوپز هم که تاقچه‌اش رو بیمه میکنه، یه چیزی داره تو تاقچه و حال اون رو میبره به خدا! قیافه که فقط نیست که! حالا حرف من دختر رو گوش نمیدی، برو از هر پسری که میخوای بپرس!!! اههههههههههههههه!!!
*
برگشتم به همون دورانی که با سابهای پسر شدیداً خشنم. تحمل خیلیهاشون رو ندارم. حتی یک لحظه.
*
نگار سادیست زندگی‌اش سرشار شده از موسیقی این روزها... اینقدر خوبه... اینقدرررر خوبه...
*
چقدر حرف نانوشته داشتم...

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

Masochism Tango (The Addams Family)

عشق اگر خودآزار و دیگرآزار نباشه، پس چی باشه؟!!!

زیبا...

I ache for the touch of your lips, dear,
But much more for the touch of your whips, dear.
You can raise welts
Like nobody else,
As we dance to the masochism tango.
من تمنای لمس لبانت را دارم، عزیزم،
اما بیش از آن، لمس تازیانه‌هایت را می‌خواهم، عزیزم.
تو شلاقهایت را به اهتزاز درمی‌آوری،
بی‌همتا،
هنگامی که ما تانگوی خودآزار را میرقصیم.

Say our love be a flame, not an ember,
Say it's me that you want to dismember.
Blacken my eye,
Set fire to my tie,
As we dance to the masochism tango.
بگو که عشق ما شعله خواهد ماند و نه یک اخگر نیمسوز
بگو که این منم که میخواهی پاره پاره کنی
که چشمهانم را به سیاهی بکشانی 
که آتش بر جانم نهی 
هنگامی که ما تانگوی خودآزار را میرقصیم.

At your command
Before you here I stand,
My heart is in my hand. ecch!
It's here that I must be.
My heart entreats,
Just hear those savage beats,
And go put on your cleats
And come and trample me.
Your heart is hard as stone or mahogany,
That's why I'm in such exquisite agony.
به فرمان تو
روبه‌روی تو ایستاده‌ام،
قلب من در دستانم است. اوووق!
هرچند این جاییست که باید باشم.
قلب من به عجز می‌آید.
تا حس کند آن ضربات وحشی‌ات را
برو آن مهمیزها را به پا کن
و بیا و مرا لگدمال کن.
قلب تو مانند سنگ است یا چوب ماهون، سخت،
و این عذاب من، والا، از توست.

My soul is on fire,
It's aflame with desire,
Which is why I perspire
When we tango.
روح من در آتش است،
شعله‌ور در طلب،
که منم عرق‌ریزان،
وقتی ما تانگو میرقصیم.
You caught my nose
In your left castanet, love,
I can feel the pain yet, love,
Ev'ry time I hear drums.
And I envy the rose
That you held in your teeth, love,
With the thorns underneath, love,
Sticking into your gums.
تو مرا به زنجیر کشیده‌ای
در میان نوای سازت، عشق من
و من هنوز درد را احساس میکنم، عشق من
هربار که صطب‌آهنگ تو را میشنوم.
و من رشک میبرم به آن گل رز 
که تو درمیان دندانهایت نگاه داشته‌ای، عشق من
که با با خارهای زیرنش، عشق من،
به دهانت بوسه زده.
Your eyes cast a spell that bewitches.
The last time I needed twenty stitches
To sew up the gash
That you made with your lash,
As we danced to the masochism tango.
چشمان تو جادو و سحر میکنند.
که آخرین بار مرهم ها نیاز داشتم،
برای آرام کردن رد زخم،
که تو با مژگانت بر صورتم نهادی،
هنگامی که ما تانگوی خودآزار را میرقصیم.

Bash in my brain,
And make me scream with pain,
Then kick me once again,
And say we'll never part.
I know too well
I'm underneath your spell,
So, darling, if you smell
Something burning, it's my heart.
Excuse me!
ذهن من گنگ شده است،
و با درد نعره میزند،
پس مرا بار دیگر ضربه بزن،
و بگو هیچگاه جدا نخواهیم شد.
من خیلی خوب میدانم،
من خیلی خوب میشناسم آن جادوی تو را،
پس عزیز من اگر حس کردی که شامه‌ات آزرده شد،
آن بوی سوختن قلب من است،
عذرم را بپذیر.

Take your cigarette from its holder,
And burn your initials in my shoulder.
Fracture my spine,
And swear that you're mine,
As we dance to the masochism tango.
سیگارت را از جاسیگاری بردار،
و اصولت را بر شانه‌های من بسوزان،
مهره‌های پشت من را از هم بپاش،
و سوگند بخور که برای منی،
هنگامی که ما تانگوی خودآزار را میرقصیم.



*ترجمه لعت به لغت نبود... ترجمه از خودم. 

و چون حرف از سوزاندن و سیگار شد... این ترانه رو هم اضافه میکنم:


۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه

تو! خود من!

دیالوگ:
- نگار یه چیزی می خوام بگم که زیاد به من مربوط نیست ها... ولی اگه اون طرفت همچین حسهایی [مربوط به بی‌دی‌اس‌ام] رو نداره، نامردی نیست بیدارش کنی؟

جواب کوتاه:
- نه!

جواب بلند:
- روش کار نمی کنم. به قول "طرفـ"ـم، من کسی رو manipulate نمی کنم.
اما این معنیش هم این نیست که قراره دورو باشم. یا به عبارتی صادق نباشم. بی‌دی‌اس‌ام توی ذات منه. تو گوشت و پوست و استخون و مهمتر از همه، تو روحمه... من بخوام یا نخوام، روحیه غالب و دیگرآزار دارم... نیاز به لوس شدن و پرستیده شدن دارم. از وابسته کردن دیگران به خودم و بعدش آزار دادنشون لذت میبرم... این تو ارتباطهای شخصی‌ام از همون لحظه اول تابلوئه... و طرف من هم میفهمه... یعنی هرکسی که تاحالا باهاش رابطه درست کرده‌ام این رو می فهمه... میگم که، دوروئی ندارم.
حالا در چنین موقعیتی، وقت شروع یه رابطه، دوتا انتخاب دارم: یک. خودم رو تغییر بدم، به عبارتی خودم رو سرکوب کنم. چیزی که همیشه دیگران رو ازش منع کردم... بدیش اینه که یک هفته، دو هفته، یک ماه، دو ماه شدنیه... اما این حس چه بخوام و چه بخوام در طولانی مدت سرکوب شدنی نیست! آخرش یه جا بالا می زنه... پرخاشگری، شلختگی، بی تحملی و بی صبری... و در ابعاد فیزیکی، ارضای ناقص جنسی... و اینها کمشه که دارم ذکر می کنم. من می دونم چیه که داره آزارم می ده و مدام سعی می کنم بخشی از وجودم رو نادیده بگیرم و اون هم میفهمه که یه جای کار ایراد داره، اما نمی فهمه کجا... و اگه شانس بیارم و این رابطه طولانی مدت بشه و وسطش از هم نپاشه، حداقلش اینه که یک تعلیق همیشگی و آزاردهنده همراه هر دو نفر خواهد بود...
دو. اینکه راستش رو بگم. کلاً راستگویی رو می پسندم! بله. سخته. خیلی هم سخته! کیه که ندونه؟!!! اما عمیقاً اعتقاد دارم که الزامیه. حالا نمیگم همون اول کار برم صاف تو صورت طرفم بگم «می دونی یا نه؟ می خوام با شلاق سیاهت کنم!!!!!» اما باید با سیاست و آروم آروم و خیلی خیلی منطقی طرفم با من، و با همه من، با تمام ابعاد وجودی من آشنا بشه! در مورد خاص من، حتی اینقدر تحمل نداشتم که نگم چیزی هست که ازش پنهانه!!! بهش گفتم چیزی هست که برام مهمه. خیلی مهم. اما وقت بده که به وقتش بهت بگم... شاید حتی هیچوقت بهت نگم...
اما تو همین مدت کوتاهی که با هم بودیم، عمیقاً من رو لوس می کنه و لذتم رو درک می کنه و از این لذت بیشتر لذت میبره... تو پست قبلی هم گفتم. مردم مریض که نیستن که! وقتی ببینن دارن با کوچکترین چیزها، بهت لذت میدن و تو هم قدرش رو خوب میدونی، مگه آزار دارند که بیشتر مایه نذارن؟؟ و اینها هم اولین قدمهای یه رابطه اس‌ام ئه از دید من: از اینکه کارهای خونه رو کلی کمکم می کنه (تر و تمیز کردن خونه، ظرف شستن، غذا پختن، خرید کردن و غیره) بگیر تا ماساژ و در آغوش کشیدنهای گاه به گاه و "پرستش" همیشگی...
و اینکه باید طوری قدم برداشت که طرفت فکر کنه خودش داره قدمهارو انتخاب می کنه...

یه مثال دیگه:
من همیشه گشنه ام!!! کم می خورم، اما ورد زبونم همیشه اینه که گشنمه. یه شب دوست مورد نظر رو گاز گرفتم!!! در راستای اینکه گشنمه و اینها، گاز گرفتمش! خیلی ملایم، که قدم اول بود... چشمهاش گرد شد. انتظارش رو نداشت مسلماً. دو سه روز بعد، باز بحث گشنگی من بود و بحث به اینجا کشید که یعنی می‌خوای گاز بگیری؟ ناز کردم اینبار (شیطنت زنانه! >:) ) «نـــــه! حیفی!» شبش خودش ازم خواست که گاز بگیرمش! کمی محکمتر، اما باز هم نرم اقدام کردم، اما فکر می کنم گاز گرفتن بخشی از رابطه ما شده باشه و به تدریج بتونم شدت گاز گرفتن رو هم زیاد کنم. هم اون براش جالبه و هم من "نیاز" دارم... نیازی که خیلی طبیعی برطرف میشه... چرا نشه؟!
موازی این ماجرا علاقه‌ام به چنگ گرفتن و ناخن رو تو پوست فرو کردن رو هم نشونش دادم... دوست مشترک و نزدیکی داریم که سنگین سیگار میکشه. شرطیشون کردم که وقتی جلوی من بکشه، آنچنان چنگ میگیرم که جاش حداقل تا سه هفته بدجور زخمه... الان بازوهای این رفیق شفیق تیکه تیکه زخمه!!! دوست پسر من هم که خنگ نیست که! هم علاقه‌ام رو میفهمه/میبینه، هم حس حسادت مردانه‌اش روزی روزگاری گل می کنه (امیدوارم) تا بتونم این محبت رو سر خودش خالی کنم...!

همه اینها به کنار، دوستش دارم!
بی‌دی‌اس‌ام باشه یا نباشه، دوستش دارم!
مهم اینه که هردومون هر روز بیشتر از دیروز برای پایدار موندن این رابطه تلاش کنیم! از دید من بزرگترین دلیل برای ایجاد رابطه دونفره، برقراری آرامش برای طرفینه. روحی، ذهنی، جسمی. و چه آرامشی از این بالاتر که تو، خودت باشی و با همه خودت بودن، درک بشی؟ و چه لذتی بالاتر که برای چنین کسی، از دل مایه بذاری؟ حتی اگه سادیست باشی؟

۱۳۹۱ فروردین ۲۹, سه‌شنبه

جرقه‌هایی از زندگی واقعی...

آموزش دادن کار آسونی نیست. بخصوص وقتی تو رابطه‌ای باشی که طرفت ندونه اس‌ام چیه مثلاً!
یکی از آموزشهای مقدماتی و صد البته لذتبخش اینه که یاد بدی ماساژت بدن!!! کامل. با استفاده از تمامی قابلیتهای دستها، انگشتها، لبها و زبان.

ولی باید یادت باشه که حتی تو چیزی به این سادگی غرور طرفت رو نشکنی. اس‌ام، اگه به شکوندن غرور هم منجر بشه، تو مرحله آموزش نباید باشه! منظورم اینه که تو به عنوان یه سادیست اگه قراره غرور کسی رو هم در حین یک رابطه سادومازوخیسم بشکونی،باید با یک آگاهی واقعی و دوجانبه همراه باشه. نه اینکه نقطه ضعفهای طرفت، یا بلد نبودنهای طرفت رو تو سرش بزنی و اعتماد به نفسش رو ازش بگیری... چیزی که مستحقش نیست...
خلاصه که حس نکنه داری تو سرش می زنی که بلد نیست. و به نوعی انگیزه‌اش رو از تلاش مضاعف از بین ببری.... برعکس باید لذت بردنت رو عمیقاً نشونش بدی که بیشتر و بیشتر و بیشتر برای تو تلاش کنه... برای شاد کردنت، برای به اوج رسوندنت در هر زمینه ای که از دستش برمی‌آد تلاش کنه... 
باید لذت بردنت رو نشونش بدی... 
و یکی از ساده ترین و مؤثرترین این راه مثلاً در زمینه خاص ماساژ اینه که خودت یه ماساژ اساسی طرفت رو بدی! و در فواصل نامنظم (که بهشون عادت نکنه و همیشه تازه و غیرقابل پیشبینی باشی)، برای یادآوری بهش این ماساژهای ناگهانی رو تکرار کنی... (بله! میسترس هم ماساژ می ده! تو اگه خودت بلد نباشی چیکار کنی، چه جوری می خوای انتظار یه خوبش رو از طرفت داشته باشی؟ و در کنارش، این می تونه یکی از شیوه هایی باشه که معبود بودنت رو به رخش بکشی... توانایی هات رو که از سرانگشتهات می ریزه...) 
خلاصه که معجزه می کنه. طرفت آنقدر مدهوش انگشتهای تو می شه که دفعات بعد سعی می کنه تک تک اون حرکات رو به یاد بسپاره و کم کمش برات تکرار کنه... 

خلاصه که این هم از درس ماساژ 101!!!

مسلمه که اینقدر که مکانیکی توضیح می دم نخواهد بود... یک رابطه است، و رابطه بی محبت نمی شه... اون محبتی که تو به پای یارت صرف می کنی و اون عشقی که اون به پای تو میریزه... تعادلی می سازه که شما دوتارو با هم به اوج میرسونه... اکه من اینجوری توضیح می دم، در حد همون الفبای جزئیاتیه که رابطه رو خیلی قویتر می کنه، اگه آدم در جریانشون باشه...

منظور عرضم اینه که تشکر کنید که دارم جزئیات یک رابطه مشترک (که به نظرم حداقل معیارهای سلامت نسبی رو هم داره) رو در اختیارتون می ذارم!!! اینجوری ها! :))

پینوشت: 
یکی از سختترین فعالیتهای زندگیم، اینه که به عزیزی که چیزی از اس‌ام نمی دونه، بگم از دادن اورال سکس متنفرم، درحالی که عاشق دریافتشم و انتظارش رو هم دارم!!! یعنی پررووووو! :)) 
و خب، این هم بخشی از آموزش حساب می کنم و وظیفه دارم که همون اول کار بگم دیگه! سخته خووو!